یا راد یوسف الی یعقوب…

مهر ۲۳م, ۱۳۹۵

۳سال پیش بود این دعا رو شنیدم و حداقل دهه اول این محرم ها تکرارش کردم، یعنی امسال و سال گذشته و سال قبلش، اما چه سود، امام حسین(ع) دعا کردن و حضرت علی اکبر برگشتن باز به دیدار پدر، حتی برای یکبار هم که شده، حضرت یعقوب خوندن بازم یوسف رخ باز نمود، نمی دونم اما یقینا خیلی ها خوندن، منم خوندم، نه استجاب شد و نه حتی جراتش رو داشتم که اینجا بنویسم، اما خب از تو چه پنهونه که از شب تاسوعای امسال به دلم افتاده بود که بیام اینجا بنویسمش اما باز جرات نمی کردم، آخه انقدر تو بوق و کرنا کنم که در حد همون یه دیدار قانعم و از خدا خواستم ولی خدای دیگه نمی خواد؟! خب، فعلا تا اینجاش رو تونستم برسونم، بقیش هم عموی سادات…

ارسال شده در تنهایی | نظرات (۰)

تاج محل

مرداد ۱م, ۱۳۹۵

اولین شوک این مدلی زمانی بهم وارد شد که یهو دیدم عقربه ها روی ساعت ۱۰صبح، روی ساعت مچی بندقهوه ایه صفحه سفیدم واستادن. دلم هرررری ریخت، هر فکری که بگی دوید تو ذهنم، سینم تنگ شد و زل زدم به صفحه ساعتم.

جونم برات بگه که چند روز پیش یهو دلم یاد هندستون کرد،اونم چه هندستونی، یاد اون دوغ های لیوانی و با اون نی هایی که باید میکوبیدی وسطشون و هنوز هم داخل ِموزه ی داشبورد اثراتی ازشون پیدا میشه و فلافل های نصفه با سس خوشمزه ی مخصوص و … . با کلی ذوق و شوق توی روز روشن رفتم به سمت تاج محل، تقریبا روبروش واستادم، اینور و انور رو نگاه کردم، هان یعنی چی؟؟؟ اون جیگرکی که کلی بعد از تاج محل کنارش بساط کرده بود، بود، اما از اونی که باید باشه خبری نبود. هیچه هیچ، فکر کردم واقعا تهران تغییر کرده و من ندیدم اما ماشین رو طبق معمول اون محدوده دوبل پارک کردم و پریدم از جیرگی سوال کردم که … .ای بابا، حتی دل و دماغ شرح دادنشم ندارم، دل اما گفت یه چند وقتیه که جمع شده. حالا باز یکی دیگه از جاهایی که میشد با هر لقمش خاطره بازی کرد، جمع شد و رفت… . شاید رفت همونجایی که تو رفتی. شاید رفت، برای اینکه تو می خوای همه چی بره، شاید هم داری همه چیز رو می بری که خیالت راحت بشه، اما هه، همه رو هم حتی اگه جمع کنی، فکر کردی می تونی خیابون ها رو جمع کنی، فکر کردی من هم…؟!!!

دلم بدجور گرفت، توی اون فاصله ای که صدای صاحب مغازه جیگرکی توی گوشم داشت زنگ میزد تا برسم به ماشین، یهو یاد عقربه های تقریبا روی ۱۰ ایستاده ای افتادم که ساعت بند قهوه ای صفحه سفید چند وقتی قبلش برام شده بود زنگ اولین نشونه.

 

ارسال شده در تنهایی | نظرات (۰)

حس خونه…

خرداد ۱۴م, ۱۳۹۵

همیشه وقتی از سفر برمیگردی، دم ورودی شهر، بعد از چند روز مسافرت، شهر برات چشم نواز میشه و…، کلید که میندازی و در رو باز میکنی، انگار دلت پر از ارامش میشه و یه نفس راحت…،اخیش، بوی خونه دل ادمو گرم میکنه، دیگه از تخت و لهاف تشک نگم که عجب صفایی داره و اخیش… .

یعنی ٣ساعت میشد که موسیقی الکترونیک و هارد داشت کم کم سرم رو منفجر میکرد، از یه طرف هم نمیخواستم بگم عوضش کنه، چون داشت تند میرفت و تمرکزش با اون بود. کاپشنمو مچاله کردم و سرم رو تکیه دادم به پنجره، هندزفری رو چپوندم تو گوشمو از ایپد دوستم شروع کردم به موسیقی گوش دادن، و جالبیش این بود که پیش اون موسیقی محسن چاووشی برام شده بود ارامش بخش…
حالا دیگه کم کم به ورودی شهر رسیده بودیم اما دلم گرم نبود…، در این شهر، کسی که منتظرم نبود، انتظاری برای کم کردن فاصله ها نداشتم، برای سریع تر رسیدن، برای نفس کشیدن ِ شهری که #من_او هم همونجاست…
حالا خونه معنی دیگری رو برام داره، یعنی اونجایی که فعلا شبا رو سر میکنم تا صبح.
چندباری با خودم فکر کردم، همونطوری که سرم به شیشه بود، نه، نه…حس گرمی در وجودم پدیدار نشد… .

حس خونه…

ارسال شده در غربت | نظرات (۰)

می دانم که می دانی…

اردیبهشت ۲۲م, ۱۳۹۵

#وقتی_مشکلی_هست_که
میتونه به جایی برسونتت، که نه راه پس داشته باشی و نه راه پیش. حتی بعد از سالها، هنوز که به اون ایام فکر میکنم، ناامیدی مطلق…، صفحه ی تایپ گوشی، در ایستگاه مترو ای که باید ١١دقیقه صبر کنم تا قطار بعدی برسه و برم خونه، برام درهم میشه و به راحتی نمیتونم صفحه رو ببینم، باید سرمو بگیرم بالا و یکم تمرکز کنم تا اشک هام…، باید یادم بره، یه وقتی بوده که مشکلی بوده، که اون مشکل، اخ اخ مشکل، کاش مشکل بود فقط، کاش ای کااااش فقط یه مشکل بود…
اما
بهرحال تونسته منو رو برسونه به بی حسی جالبی، لمس ِ لمس، یخ ِ یخ، بی تفاوت، ته تهش یه لبخند ژکوند و … .
حالا وقتی مشکلی هست، بعد از سالها زندگی در غربت، غربت ِدست هاش و غربت ِ نگاهش و…، مسئله ها همه چی آسونه، فوقش یه لبخند و رد شدن از مشکلات. به راحتی اب خوردن، عینهو سنگ. حالا وقتی موهای سپیدم از شمارش گذشتن، یاد گرفتم که مشکل ها اصلن هم اونطوری هایی که فکر میکردم سخت نیستن، راحت باید یه #هه گفت و رد شد.

 

پ.ن: هوا خواه تو ام جانا….

ارسال شده در هه | نظرات (۰)

به وقت ِروز آخر اسفند…

فروردین ۲م, ۱۳۹۵

همیشه، کارهای آدمی می مونه برای روزِ آخر سال، مخصوص من که باید کارهای خونه و مادر رو انجام هم بدم. همیشه روز آخر باید میرفتم برای خرید آجیل و میوه و شیرینی و..، تازه باید به این هم فکر میکردم که پدر بزرگ خانواده هم هستن و برای همین باید چه مسائلی رو در نظر گرفت، و باید کمک دست مادر هم بود در یک خانواده ای که پدر فقط نگاه میکنن و..، تازه خرید های خودمم بود و وسطش به تو باید زنگ میزدم و بهت آمار میدادم که کجام و چیکار میکنم و این لباس سفیده بهتره یا آبی کمرنگ، برای اون شلواری که هفته پیش باهم گرفتم و… .

هه… ، اما چند شب پیش که داشتم می خوابیدم،یغنی دقیق شب ۲۹ اسفند امسال، داشتم به این فکر می کردم که امسال، هیچ کدوم از این دست کارها رو ندارم و فردا عین روزهای دیگه می تونم به امور و کارهای دیگم برسم. البته کاری که نداشتم، منم شروع کردم به اتاق تکونی و آواز خوندن برای در و دیوار… .

 

ارسال شده در تنهایی | نظرات (۰)

نقطه صفرتنهایی….

بهمن ۲۱م, ۱۳۹۴

نمیدونم حکمتش چی بوده، اما یه چیزکی بوده که قدیمی ها گفتن، “از هر چیزی که بدت بیاد، آخرسر سرت میاد”.

همیشه از تنهایی رستوران و کافه و سینما رفتن بدم میومد، همیشه میگفتم آدمهایی خیلی تنها، تنها رستوران ِ خوب میرن، آدم های تنها، تنهایی کافه میرن و روزنامه و کتاب میخونن و…، عینهو فیلم ها، یا سینما میرن تنهایی و بعدش میرم یه سیگار میکشن یا شخص اول فیلم همزادپنداری میکنن یا مثلا اگه معشوقه ای داشتن میذاشتن جاش و … .

حالا وقت بازی با کلمات که گذشته، اما همیشه یه سری کلید واژه برای فکر کردن و نوشتن در اینجا ، برام نیازمنده. واژه هایی که باید آهسته و آروم مثل اون ویولن زن طبقه ۶ مجتمع چهارسو بکار بگیرمشون، کلماتی که بعضی وقتها مثل ویولن قیژژژژی میره رو اعصاب و حتی از لذت موسیقی هم دل آزردت میکنه. حتی وقتی اولین تجربه تنهایی سینما رفتن رو میخوای بعد از دیدن فیلمی که پر از دیالوگ و چالش هستش، یکم آروم کنی، قیژژژژژژی به یادت میاره که شاید برای ابد و یک روز تنهایی. اون یک روز هم شاید زمانی هستنش که طول میکشه تا روحت به یقین برسه که دیگه بدنی در دنیای مادی نداره.

حالا، دنده و یک و دو و سربالایی پل گیشا و دوووووب دوووووب، آتیش بازی ساعت ۹ و نمیدونم چند دقیقه برای شب ۲۲ بهمن یهو یادت می ندازه، دنیای پرنور اون بیرون هست اما قیژژژ، تنها واستاده بودم تو صف، داشتم به این و اون زنگ میزدم که ببینم کسی یافت میشه یا نه، که گفتن بلیط برای ساعت ۱۲ شب هم تموم شده و برای ساعت ۲بامداد دارن میفروشن. تو فکر بودم که بمونم یا کلا بیخیالش بشم که یهوبعد از حدود ۲ساعت در صف بودن، ازون گارسون های مجموعه یکی اومد و گفت بلیط ۱دونه هست، میخوای،گفتم چند، گفت ۲۰، گفتم ۱۵بدم و…، وقتی داشتم روی پله برقی بالا میرفتم، دیدم دنیا با چه ظرافتی خاص منو به دام خودش انداخته و من دارم میرم به جایی که همیشه ترسش رو داشتم، تازه با اشتیاق دارم به سمت ِ تنهایی میرم.

پ.ن:

در تنها ترین نقطه ی زندگیم هستم، خوبه، حداقل باعث شده که بیام اینجا و بیشتر بنویسم، یعنی می خوام یاد بگیرم که باید با این تنهایی چطوری ساخت و خو گرفت، دیگه سرجنگ باهاش ندارم. و چقدر نوشتن برام سخت شده و راضی نیستم از….

 

ارسال شده در تنهایی | نظرات (۲)

نامکرر است…

بهمن ۹م, ۱۳۹۴

داشتم می خندیدم، یهو شد  لبخن و، بعدش ماسید تو صورتم…، کش اومد و کش اومد…

می گفت چقدر عوض شدی، یعنی این چیزا چیه که داری میگی؟ #هه…

سال ها قبل در حادثه ای ، دلم رو از دست دارم، فلج شده بود، منم مجبور شدم یه روزی وسط ماه رمضون، وسط تابستون، بکشمش، براش تشییع جناه هم همین جا برگزار کردم و مراسم سه و هفتش رو توی همین جا، باز برگزارکردم اما حالا، خودم مردم، هـه، اتفاقا الان مراسم خاکسپاریمه. می خوام کم کم دفن کنم خودمو، خود ِ خودِ خودمو، تلخه، می دونم، خیلی تلــــخه، اما میشه، یعنی شد، سخت نباید گرفت، من قبلن هم دل َ م رو کشتم، شد، یه روزی هم اون حیله گر دهر، سهیلم رو کشت، دیگه عادت کردم، باید رها شد در باد، خاکسترمو باید رها کنم در باد و…. .

 

پ.ن: تیتر از منزوی بزرگ:

تنها دهان توست که دل را نمی زند      قندی که در مکررِ خود نامکرر است

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۰)

به وقت روزی در آذر ماه…

دی ۱۷م, ۱۳۹۴

خیلی زیاد داره میگذره از اون روز و شب، از آغاز دهه سوم زندگیم، روز و شبی بود، پر از نشانه، نشانه هایی که برای شاختنش باید موها سپید کرد تا به حکمتشان پی برد.

از همون صبح آغاز شد، تق قق تق..، دونه های تسبیح  وسط جانماز سبزم، ریختن کف اتاق، بند دلم پاره شد، منی که بیشتراوقات صلات صبح رو در خواب میخونم، یهو قبل از شیرجه زدن در بغل لهاف تشک، یهو پاره شد، دیگه خوابم نبرد، داشتم همش فکر میکردم به اینکه در تنها نقطه زندگیم هستم، همیشه دوستانی بودن دور یا نزدیک، خانواده ای بودن و شمعی بود و کیکی برای فوت کردن، اما حالا روزگار بیشتر و بیشتر من رو به بازی گرفته بود و به ریش نداشته من می خندید.

رفتم به سمت وسط شهر، قدم زنان، انگار نه انگار که …، روزی بود مثل روزهای دیگه، منم که یه شاپرهالیک، اولی یه مغازه اسباب فروشی بود و ازون هواپیما کنترلی های داشت، رفتم یکم چرخیدم و برگشتم بیرون، فروشگاه بعدی یکم جلوتر بودش، همین جوری موندم…، کلاه، ازون کلاه های زرشکی رنگ داشت، همون مارک، همون مدل همون جنس، همون نشانه …

می بینی عاسنا، روزگار انقدر زده منو تا شدم آدمی که با دیدن یه کلاه انقدر ذوق زده میشم، روزگاری میگفتم باید رفت در دل مشکلات، باید با حمله کرد، اما حالا رسیدم به جایی که روزگار تیپایی بهم میزنه و من نای هه گفتن هم ندارم.

یک ترانه کهن عربی اینطور شروع میشود:

فقط خدا و خود من می دانیم که در قلب من چه می گذرد

دوست دارم سینه ام را بشکافم، قلبم را بیرون بکشم و در دست بگیرم تا همه ببینند…. { برگرفته از کتاب نامه های عاشقانه یه پیامبر}

ارسال شده در دل نوشته | نظرات (۰)

چهلم

شهریور ۲۷م, ۱۳۹۴

برای چهلم سهیلم می نویسم، مثل  آدم های گیج و منگ می مونم، مثلشون که نه، عین عین آدم منگ و گیجه گیج می مونم… .

همیشه می گفتم، باید اولین فرزندم رو در بیست و هفت سالگی داشته باشم، از قدیم ها، وقت هایی که سهیل محمودی در رادیو شعر می خوند، از اسم سهیل و بعد از معناش خیلی خوشم اومد، اسم پسر بزرگ ِ بابا رو می خواستم بذارم سهیل، اما حالا در سوگش باید بنشینم. همیشه با خودم می گفتم، باید پسر اولم رو مرد بارش بیارم، که اگه روزی من نبودم، عصای دست مادرش باشه، همدم مادرش باشه، قد کشیدنش رو ببینم و تو دلم قند آب کنن، اما حالا، باید برم سر گورش و براش فاتحه بخونم، برای سهیلم. نمی دونم که چی شد، اما راحت با دست هاش خاکش کرد، من واستاده بودم اون کنار، به اون دیوار تکیه داده بودم، مثل آدمی بودم که از ماشین پرت شده بیرون، له له بودم، سهیلم رو داشت خاک می کرد و من فقط نظاره گر بودم، لباس هام خیس خیس شده بود از بارون، زار میزدم زار میزدم، هیچ کاری از دستم برنمی اومد، من سهیلم رو داشتم خاک می کردم، خروار خاک، توی باغ داشتم خاکش می کردم، شب سکوت کویر هم روشن بود، من کاری از دستم برنمی اومد و اون جلاد …. .

الان پدر داغ دیده ام، قدم خمیده تر و خمیده تر شده، من داغ پسر دیدم…

 

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۱)

سوسنگ عمو

شهریور ۲۱م, ۱۳۹۴

بهش گفته بود، هوای عموتو داشته باش، کسی جز تو رو نداره، عموت تنهاست، دوستیت رو باهاش ادامه بده که اون تو غربت حداقل تنها نباشه…

امشب ٣تا جمله برام ارسال شد…

خوشحالم بااینکه چشمام بارونیه، خوش بخت بشی، از صمیم قلبم بهترین ها رو برات آرزومندم عمو، ان شاالله…
خنگ عمو بزرگ شده، داره عروس میشه، باورت میشه عاسنا، این داره عروس میشه و میره پی زندگیش؟ می خواد زن زندگی بشه و خونه زندگی بچرخونه؟؟ خنده و اشک، عجب آمیختگی جالبیست، یکی از اون دستمال کاغذی های پدر خوب لطفا برای پاک کردن صورتم لطفا….

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۱)