بایگانی برای ’ دسته‌بندی نشده‘ موضوع

نامکرر است…

بهمن ۹م, ۱۳۹۴

داشتم می خندیدم، یهو شد  لبخن و، بعدش ماسید تو صورتم…، کش اومد و کش اومد…

می گفت چقدر عوض شدی، یعنی این چیزا چیه که داری میگی؟ #هه…

سال ها قبل در حادثه ای ، دلم رو از دست دارم، فلج شده بود، منم مجبور شدم یه روزی وسط ماه رمضون، وسط تابستون، بکشمش، براش تشییع جناه هم همین جا برگزار کردم و مراسم سه و هفتش رو توی همین جا، باز برگزارکردم اما حالا، خودم مردم، هـه، اتفاقا الان مراسم خاکسپاریمه. می خوام کم کم دفن کنم خودمو، خود ِ خودِ خودمو، تلخه، می دونم، خیلی تلــــخه، اما میشه، یعنی شد، سخت نباید گرفت، من قبلن هم دل َ م رو کشتم، شد، یه روزی هم اون حیله گر دهر، سهیلم رو کشت، دیگه عادت کردم، باید رها شد در باد، خاکسترمو باید رها کنم در باد و…. .

 

پ.ن: تیتر از منزوی بزرگ:

تنها دهان توست که دل را نمی زند      قندی که در مکررِ خود نامکرر است

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۰)

چهلم

شهریور ۲۷م, ۱۳۹۴

برای چهلم سهیلم می نویسم، مثل  آدم های گیج و منگ می مونم، مثلشون که نه، عین عین آدم منگ و گیجه گیج می مونم… .

همیشه می گفتم، باید اولین فرزندم رو در بیست و هفت سالگی داشته باشم، از قدیم ها، وقت هایی که سهیل محمودی در رادیو شعر می خوند، از اسم سهیل و بعد از معناش خیلی خوشم اومد، اسم پسر بزرگ ِ بابا رو می خواستم بذارم سهیل، اما حالا در سوگش باید بنشینم. همیشه با خودم می گفتم، باید پسر اولم رو مرد بارش بیارم، که اگه روزی من نبودم، عصای دست مادرش باشه، همدم مادرش باشه، قد کشیدنش رو ببینم و تو دلم قند آب کنن، اما حالا، باید برم سر گورش و براش فاتحه بخونم، برای سهیلم. نمی دونم که چی شد، اما راحت با دست هاش خاکش کرد، من واستاده بودم اون کنار، به اون دیوار تکیه داده بودم، مثل آدمی بودم که از ماشین پرت شده بیرون، له له بودم، سهیلم رو داشت خاک می کرد و من فقط نظاره گر بودم، لباس هام خیس خیس شده بود از بارون، زار میزدم زار میزدم، هیچ کاری از دستم برنمی اومد، من سهیلم رو داشتم خاک می کردم، خروار خاک، توی باغ داشتم خاکش می کردم، شب سکوت کویر هم روشن بود، من کاری از دستم برنمی اومد و اون جلاد …. .

الان پدر داغ دیده ام، قدم خمیده تر و خمیده تر شده، من داغ پسر دیدم…

 

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۲)

سوسنگ عمو

شهریور ۲۱م, ۱۳۹۴

بهش گفته بود، هوای عموتو داشته باش، کسی جز تو رو نداره، عموت تنهاست، دوستیت رو باهاش ادامه بده که اون تو غربت حداقل تنها نباشه…

امشب ٣تا جمله برام ارسال شد…

خوشحالم بااینکه چشمام بارونیه، خوش بخت بشی، از صمیم قلبم بهترین ها رو برات آرزومندم عمو، ان شاالله…
خنگ عمو بزرگ شده، داره عروس میشه، باورت میشه عاسنا، این داره عروس میشه و میره پی زندگیش؟ می خواد زن زندگی بشه و خونه زندگی بچرخونه؟؟ خنده و اشک، عجب آمیختگی جالبیست، یکی از اون دستمال کاغذی های پدر خوب لطفا برای پاک کردن صورتم لطفا….

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۱)

تقارن شب ها

دی ۱م, ۱۳۹۲

بازی این روزگار عجیب حیرت آور است، عجیب.

می خواستم این پست رو دیشب بذارم، اما نشد. ۲سال پیش کجا بودم و الان کجام. نمی دونم بخندم و یا گریه کنم، لعنت به تو ای روزگار، لعنت.

وقتی دیشب پیاده این راه رو تا اینجا میومدم، همش داشتم به ۲سال پیش فکر می کردم، فکر می کردم و فکر می کردم، کلی حرف تو ذهنم بود، کلی مطلب، ولی امان از سرمای سوزان زمستان که همه چیز رو از سر آدمی میندازه و هوش و حواسی برای آدم نمیذاره و شاید هم تو شدی زمستون و… .

یاد دو سال پیش و اتفاقاتش داره هنوز خفم میکنه، ای کاش نمیشد و ای کاش…، ای کاش نمیذاشتی، نمی دونم افتادم بین هزار داستان و هزار جوش و خروش و فکر و خیال و واقعیت و هزار هزار هزار چیز، که فقط

هروز

پیرترم می کند.

در این دو سال، تلاشت خوب بود،

خوب پیرم کردی

خوب پیر شدم.

پ.ن:

بعد از دوسال، رسیدم به شب اربعین خودم، رسیده ام سر مزار خودم، رسیده ام سر…

 

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۳)

اولین

تیر ۱۰م, ۱۳۸۹

بسم الله الرحمان الرحیم

الحمد لله رب العلمین الرحمن الرحیم

مالک یوم الدین    ایاک نعبد و ایاک نستعین

اهدنا الصراط المستقیم

صراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب

علیهم و لا الضالین

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۰)