بایگانی برای ’ دل نوشته‘ موضوع

به وقت روزی در آذر ماه…

دی ۱۷م, ۱۳۹۴

خیلی زیاد داره میگذره از اون روز و شب، از آغاز دهه سوم زندگیم، روز و شبی بود، پر از نشانه، نشانه هایی که برای شاختنش باید موها سپید کرد تا به حکمتشان پی برد.

از همون صبح آغاز شد، تق قق تق..، دونه های تسبیح  وسط جانماز سبزم، ریختن کف اتاق، بند دلم پاره شد، منی که بیشتراوقات صلات صبح رو در خواب میخونم، یهو قبل از شیرجه زدن در بغل لهاف تشک، یهو پاره شد، دیگه خوابم نبرد، داشتم همش فکر میکردم به اینکه در تنها نقطه زندگیم هستم، همیشه دوستانی بودن دور یا نزدیک، خانواده ای بودن و شمعی بود و کیکی برای فوت کردن، اما حالا روزگار بیشتر و بیشتر من رو به بازی گرفته بود و به ریش نداشته من می خندید.

رفتم به سمت وسط شهر، قدم زنان، انگار نه انگار که …، روزی بود مثل روزهای دیگه، منم که یه شاپرهالیک، اولی یه مغازه اسباب فروشی بود و ازون هواپیما کنترلی های داشت، رفتم یکم چرخیدم و برگشتم بیرون، فروشگاه بعدی یکم جلوتر بودش، همین جوری موندم…، کلاه، ازون کلاه های زرشکی رنگ داشت، همون مارک، همون مدل همون جنس، همون نشانه …

می بینی عاسنا، روزگار انقدر زده منو تا شدم آدمی که با دیدن یه کلاه انقدر ذوق زده میشم، روزگاری میگفتم باید رفت در دل مشکلات، باید با حمله کرد، اما حالا رسیدم به جایی که روزگار تیپایی بهم میزنه و من نای هه گفتن هم ندارم.

یک ترانه کهن عربی اینطور شروع میشود:

فقط خدا و خود من می دانیم که در قلب من چه می گذرد

دوست دارم سینه ام را بشکافم، قلبم را بیرون بکشم و در دست بگیرم تا همه ببینند…. { برگرفته از کتاب نامه های عاشقانه یه پیامبر}

ارسال شده در دل نوشته | نظرات (۰)

تجدید مجدد نسخه

بهمن ۳م, ۱۳۹۳

دیدارمان هفته ای ١٠ بار
و هر ١٢ساعت
یک نگاه…
و هر ٨ساعت
یک لبخند…
مثل آنتی بیوتیک های رایج
و هر ۴ساعت
یک اغوش….
و هر ١ساعت
یک بوسه….
و هر لحظه
قربانی شدن…

تاریخ تجدید نسخه: هجده بهمن سال نود و سه

 

ارسال شده در دل نوشته | نظرات (۲)

۳شهریور، پشت آن دیوار

شهریور ۷م, ۱۳۹۳

بازی روزگار تمامی نداره، هرروز باید به نوعی قدرت خودش رو به من پیر نشون بده.

شهریور ۶سال پیش بود، باروت میشه، ۶سال، دقیق مانند همون سن و سالی که برای اولین بار به سمت مدرسه رفتم برای باز کردن چشم هایم، به طور متفاوتی به دنیا. دقیق ۶سال پش بود، پست اون دیوار ایستاده بودی که من دیدمت، حالا بعد از این همه سال باز من برگشتم به همون مکان ولی تو دیگه نمیخوای… .

حدود ظهر و ناهار بود که اومدین، منم ناهار رو برده بودم تو اتاق و اماده بودم برای ورود مهمون هام، همه حرف ها و لباس ها و…، همه چیز دور سرم میچرخن و… اما امسال ناهار رو تنهایی، در انبوه آدم هایی ناآشنا در سلف خوردم و بغض در چشم و … .

اما

حالا قلبم تند تند میزد و استرس و دستپاچه گی هم اضافه شده بود تنها برای اینکه  شمارت رو بگیرم و صدات رو بشنوم و کوچکترین کار ممکنه برای زنده نگه داشتن اون خاطرات رو انجام بدم.

به همین سادگی، ۶ سال پیش و حالا… .

الو، بله، بفرمایید

الو….

 

ارسال شده در دل نوشته | نظرات (۲)

در عجب

آبان ۴م, ۱۳۹۲

می بینی عاسنا، می بینی… .

نوشته هام شده فقط از او،

آرزویی که داشتی برآورده شد.

همه آرزوهات دارن برآورده میشن،

اما من…!

 

بعضی  وقت ها دلم سخت در عجب بازی بی رحم این روزگار است،

برخی وقت ها دلم سخت میگیرد…، اما دلم سخت تر در عجب است، که تو چگونه توانستی؟

گاهی دلم سخت دلتنگت میشود، سخت دلتنگت…

او یش کجاست؟

او یش چه میکند؟

اما دلم سخت تر در عجب است، که تو چگونه توانستی؟

گاهی دلم لبخند میزند، بیاد روزهای گذشته، زیر نم نم باران، اما باز سخت در عجب است، که تو چگونه توانستی؟

حتی به قول حافظ :  دریغ و درد که در جست و جوی گنج حضور؛ بسی شدم به گدایی بر کرام و…

نشد!!!

یا حتی باباطاهر

شدُم مح‍‍نت‌کَش کوی مُ‍حِ‍‍ب‍‍ت «آخ»….

ز دس‍‍ت دل که یا رب «آخ»،

که یا رب غرق خون بی غرق خون بی

آخ،

آخ…

و اما دلم سخت تر در عجب است، که تو چگونه توانستی؟

 

ارسال شده در دل نوشته | نظرات (۱)

گذشت..

مرداد ۷م, ۱۳۹۲

می بینی بانو، پنج سال گذشت، به همین سادگی، چه بگویم وقتی چشم می بندی و چشم می بندی…. .

 

 

ارسال شده در دل نوشته | نظرات (۹)