بایگانی برای ’ هه‘ موضوع

می دانم که می دانی…

اردیبهشت ۲۲م, ۱۳۹۵

#وقتی_مشکلی_هست_که
میتونه به جایی برسونتت، که نه راه پس داشته باشی و نه راه پیش. حتی بعد از سالها، هنوز که به اون ایام فکر میکنم، ناامیدی مطلق…، صفحه ی تایپ گوشی، در ایستگاه مترو ای که باید ١١دقیقه صبر کنم تا قطار بعدی برسه و برم خونه، برام درهم میشه و به راحتی نمیتونم صفحه رو ببینم، باید سرمو بگیرم بالا و یکم تمرکز کنم تا اشک هام…، باید یادم بره، یه وقتی بوده که مشکلی بوده، که اون مشکل، اخ اخ مشکل، کاش مشکل بود فقط، کاش ای کااااش فقط یه مشکل بود…
اما
بهرحال تونسته منو رو برسونه به بی حسی جالبی، لمس ِ لمس، یخ ِ یخ، بی تفاوت، ته تهش یه لبخند ژکوند و … .
حالا وقتی مشکلی هست، بعد از سالها زندگی در غربت، غربت ِدست هاش و غربت ِ نگاهش و…، مسئله ها همه چی آسونه، فوقش یه لبخند و رد شدن از مشکلات. به راحتی اب خوردن، عینهو سنگ. حالا وقتی موهای سپیدم از شمارش گذشتن، یاد گرفتم که مشکل ها اصلن هم اونطوری هایی که فکر میکردم سخت نیستن، راحت باید یه #هه گفت و رد شد.

 

پ.ن: هوا خواه تو ام جانا….

ارسال شده در هه | نظرات (۰)

آقای داماد…

مرداد ۹م, ۱۳۹۴

یک هفته، شاید هم بیشتر، هعی تو ذهنم ول ول می خورد که بیام بنویسمش، اما این سیب لعنتی هی چرخ می خوره و چرخ می خوره و ..، نمی دونم، روزگار خسته نشده از به رخ کشیدن خودش به من؟

می بینی من او، از کجا به کجا رسید داستان؟ وقتی که حرفهایم اساطیری بود، راست بود، این روزگار جنبه آن اساطیرها رو نداره، آن دوست داشتن های سابق دیگر نیست، آن وعده ها همه سرخرمنی است، وقتی اسبمان از پل بگذرد، دیگر داستان روی دیگری پیدا میکند.

 

خسته ام، فقط کلکم زودتر کنده بشه و ….

 

 

ارسال شده در هه | نظرات (۲)