بایگانی برای ’ تنهایی‘ موضوع

با خودم

فروردین ۱۰م, ۱۳۹۶

در این قوطی رب رو ببندم، قاشقش هم که تمیز بود و رب خراب نمیشه، ام.. الان فلفل می خواد یکم، زرد چوبشم زدم آره، اوهوم..

ای بابا، این کیفه باز کجاست، آقای انگشتر شما ندیدیش؟ ای بابا، حواس برام نمونده ها این زیر چی کار می کردش، برم که دیر شد…

عجب سازه ی خوبی داره باید ببینم کاراییش چیه، شاید بشه باهاش کار کرد، اگه بتونم کارش رو بگیرم این ماشین لعنتی رو باید عوض کنم، اه چرا این خروجی رو رد کردم…

وسط ذرس خوندن که داستانش انقدر بلنده و ضایع که بهتره تعریفش نکنم برات، کلا وسطش دارم خیال پردازی می کنم و بلند بلند یا توی ذهنم با خودم یا تو صحبت می کنم….

ارسال شده در تنهایی | نظرات (۰)

یا راد یوسف الی یعقوب…

مهر ۲۳م, ۱۳۹۵

۳سال پیش بود این دعا رو شنیدم و حداقل دهه اول این محرم ها تکرارش کردم، یعنی امسال و سال گذشته و سال قبلش، اما چه سود، امام حسین(ع) دعا کردن و حضرت علی اکبر برگشتن باز به دیدار پدر، حتی برای یکبار هم که شده، حضرت یعقوب خوندن بازم یوسف رخ باز نمود، نمی دونم اما یقینا خیلی ها خوندن، منم خوندم، نه استجاب شد و نه حتی جراتش رو داشتم که اینجا بنویسم، اما خب از تو چه پنهونه که از شب تاسوعای امسال به دلم افتاده بود که بیام اینجا بنویسمش اما باز جرات نمی کردم، آخه انقدر تو بوق و کرنا کنم که در حد همون یه دیدار قانعم و از خدا خواستم ولی خدای دیگه نمی خواد؟! خب، فعلا تا اینجاش رو تونستم برسونم، بقیش هم عموی سادات…

ارسال شده در تنهایی | نظرات (۲)

تاج محل

مرداد ۱م, ۱۳۹۵

اولین شوک این مدلی زمانی بهم وارد شد که یهو دیدم عقربه ها روی ساعت ۱۰صبح، روی ساعت مچی بندقهوه ایه صفحه سفیدم واستادن. دلم هرررری ریخت، هر فکری که بگی دوید تو ذهنم، سینم تنگ شد و زل زدم به صفحه ساعتم.

جونم برات بگه که چند روز پیش یهو دلم یاد هندستون کرد،اونم چه هندستونی، یاد اون دوغ های لیوانی و با اون نی هایی که باید میکوبیدی وسطشون و هنوز هم داخل ِموزه ی داشبورد اثراتی ازشون پیدا میشه و فلافل های نصفه با سس خوشمزه ی مخصوص و … . با کلی ذوق و شوق توی روز روشن رفتم به سمت تاج محل، تقریبا روبروش واستادم، اینور و انور رو نگاه کردم، هان یعنی چی؟؟؟ اون جیگرکی که کلی بعد از تاج محل کنارش بساط کرده بود، بود، اما از اونی که باید باشه خبری نبود. هیچه هیچ، فکر کردم واقعا تهران تغییر کرده و من ندیدم اما ماشین رو طبق معمول اون محدوده دوبل پارک کردم و پریدم از جیرگی سوال کردم که … .ای بابا، حتی دل و دماغ شرح دادنشم ندارم، دل اما گفت یه چند وقتیه که جمع شده. حالا باز یکی دیگه از جاهایی که میشد با هر لقمش خاطره بازی کرد، جمع شد و رفت… . شاید رفت همونجایی که تو رفتی. شاید رفت، برای اینکه تو می خوای همه چی بره، شاید هم داری همه چیز رو می بری که خیالت راحت بشه، اما هه، همه رو هم حتی اگه جمع کنی، فکر کردی می تونی خیابون ها رو جمع کنی، فکر کردی من هم…؟!!!

دلم بدجور گرفت، توی اون فاصله ای که صدای صاحب مغازه جیگرکی توی گوشم داشت زنگ میزد تا برسم به ماشین، یهو یاد عقربه های تقریبا روی ۱۰ ایستاده ای افتادم که ساعت بند قهوه ای صفحه سفید چند وقتی قبلش برام شده بود زنگ اولین نشونه.

 

ارسال شده در تنهایی | نظرات (۰)

به وقت ِروز آخر اسفند…

فروردین ۲م, ۱۳۹۵

همیشه، کارهای آدمی می مونه برای روزِ آخر سال، مخصوص من که باید کارهای خونه و مادر رو انجام هم بدم. همیشه روز آخر باید میرفتم برای خرید آجیل و میوه و شیرینی و..، تازه باید به این هم فکر میکردم که پدر بزرگ خانواده هم هستن و برای همین باید چه مسائلی رو در نظر گرفت، و باید کمک دست مادر هم بود در یک خانواده ای که پدر فقط نگاه میکنن و..، تازه خرید های خودمم بود و وسطش به تو باید زنگ میزدم و بهت آمار میدادم که کجام و چیکار میکنم و این لباس سفیده بهتره یا آبی کمرنگ، برای اون شلواری که هفته پیش باهم گرفتم و… .

هه… ، اما چند شب پیش که داشتم می خوابیدم،یغنی دقیق شب ۲۹ اسفند امسال، داشتم به این فکر می کردم که امسال، هیچ کدوم از این دست کارها رو ندارم و فردا عین روزهای دیگه می تونم به امور و کارهای دیگم برسم. البته کاری که نداشتم، منم شروع کردم به اتاق تکونی و آواز خوندن برای در و دیوار… .

 

ارسال شده در تنهایی | نظرات (۰)

نقطه صفرتنهایی….

بهمن ۲۱م, ۱۳۹۴

نمیدونم حکمتش چی بوده، اما یه چیزکی بوده که قدیمی ها گفتن، “از هر چیزی که بدت بیاد، آخرسر سرت میاد”.

همیشه از تنهایی رستوران و کافه و سینما رفتن بدم میومد، همیشه میگفتم آدمهایی خیلی تنها، تنها رستوران ِ خوب میرن، آدم های تنها، تنهایی کافه میرن و روزنامه و کتاب میخونن و…، عینهو فیلم ها، یا سینما میرن تنهایی و بعدش میرم یه سیگار میکشن یا شخص اول فیلم همزادپنداری میکنن یا مثلا اگه معشوقه ای داشتن میذاشتن جاش و … .

حالا وقت بازی با کلمات که گذشته، اما همیشه یه سری کلید واژه برای فکر کردن و نوشتن در اینجا ، برام نیازمنده. واژه هایی که باید آهسته و آروم مثل اون ویولن زن طبقه ۶ مجتمع چهارسو بکار بگیرمشون، کلماتی که بعضی وقتها مثل ویولن قیژژژژی میره رو اعصاب و حتی از لذت موسیقی هم دل آزردت میکنه. حتی وقتی اولین تجربه تنهایی سینما رفتن رو میخوای بعد از دیدن فیلمی که پر از دیالوگ و چالش هستش، یکم آروم کنی، قیژژژژژژی به یادت میاره که شاید برای ابد و یک روز تنهایی. اون یک روز هم شاید زمانی هستنش که طول میکشه تا روحت به یقین برسه که دیگه بدنی در دنیای مادی نداره.

حالا، دنده و یک و دو و سربالایی پل گیشا و دوووووب دوووووب، آتیش بازی ساعت ۹ و نمیدونم چند دقیقه برای شب ۲۲ بهمن یهو یادت می ندازه، دنیای پرنور اون بیرون هست اما قیژژژ، تنها واستاده بودم تو صف، داشتم به این و اون زنگ میزدم که ببینم کسی یافت میشه یا نه، که گفتن بلیط برای ساعت ۱۲ شب هم تموم شده و برای ساعت ۲بامداد دارن میفروشن. تو فکر بودم که بمونم یا کلا بیخیالش بشم که یهوبعد از حدود ۲ساعت در صف بودن، ازون گارسون های مجموعه یکی اومد و گفت بلیط ۱دونه هست، میخوای،گفتم چند، گفت ۲۰، گفتم ۱۵بدم و…، وقتی داشتم روی پله برقی بالا میرفتم، دیدم دنیا با چه ظرافتی خاص منو به دام خودش انداخته و من دارم میرم به جایی که همیشه ترسش رو داشتم، تازه با اشتیاق دارم به سمت ِ تنهایی میرم.

پ.ن:

در تنها ترین نقطه ی زندگیم هستم، خوبه، حداقل باعث شده که بیام اینجا و بیشتر بنویسم، یعنی می خوام یاد بگیرم که باید با این تنهایی چطوری ساخت و خو گرفت، دیگه سرجنگ باهاش ندارم. و چقدر نوشتن برام سخت شده و راضی نیستم از….

 

ارسال شده در تنهایی | نظرات (۲)