بایگانی برای دی, ۱۳۸۶

هل من ناصر ینصرنی

دی ۲۹م, ۱۳۸۶

عاشورا هم رسید ، عاشورای حسینی ، می شه این عاشورا هم بگذره من بر حسین گریه کنم بر سر و سینه بزنم ولی آقا من و برای غلامی نخرن ، ای وای وای وای می شه امام زمانی بگویند کسیت مرا یاری کند و کسی نباشد ای وای ، ای وای یعنی می شه روزی هم منادی در آسمانها ندای کیست مرا یاری دهد بپچد و من برای یاری کمر همت نبندم ، ای خدا دارم از این فکر دق می کنم ، ای وای حسین فاطه و علی بگوید کیست مرا یاری کند و هیچ کس نباشد ای وای. دارم از همین الان دق می کنم که اگه امروز نخرنم تا سال بعد می شه زنده بمون تا به درگاه اهل بیت عرض ادب کنم و من و باری غلامی بخرن… . یا حسین

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۰)

دل نامه

دی ۱۱م, ۱۳۸۶

خیلی وقت بود میدان انقلاب نرفته بودم و لا به لای کتاب فروشی ها چرخی نزده بودم ، یه زمانی کارم شده بود چرخ زدن توی این دست دوم و قدیمی فروشهای انقلاب ، چه کتابهایی از اونجا خریدم مثل شوهر آهو خانوم ، چرندو پرند ، شلوارهای وصله دار و… . خیلی وقت بود این حس ها رو از دست داده بودم اما ۲هفته پیش دیگه به خاطر کتابهای دانشگاه مجبور شدم برم و یه سری به کتاب فروشی های میدان انقلاب بزنم . خیلی از این اتفاقات برام پیش می یومد که یه کتاب رو ازبین صدهاکتاب انتخاب می کردم و توی همون مغازه شروع می کردم به خوندن و غرق می شدم توی داستان که یدفعه صدای فروشنده بلند می شه که آقا…، بعد کتاب و می خریدم و می نداختم بین ۲تا کتاب قطور درسی تو کیسه و میرفتم دنبال کتابهای دیگه … . از یکی دیگه حس هام جونم برات بگم که کم کم داشت به صندوقچه خاطران می رفت این بود: دیدی توی اتوبوس ایستادی و هنوز مزه اون چند صفحه از کتاب زیر دندونت مونده وتا یه جایی خالی میشه زود می پری و می شنی ، بعد کتاب و باز می کنی و شروع می کنی به خوندن و تا داری می فهمی که چی به چیه می بینی که رسیدی به ته خط و باید… . تازه از کارهای همیشگی و باحالم تو انقلاب اینه که ببینم کتاب من او تا چه چاپی تجدید و قیمتش چند شده. بحر حال این اتفاقات برای من لذت بخش و جز خاطرات شیرین زندگیم به حساب می یاد.

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۰)