بایگانی برای اسفند, ۱۳۸۶

دل نامه

اسفند ۴م, ۱۳۸۶

به خدا دیگه خسته شدم ، دیگه طاقت ندارم ، یه وقتهایی آنقدر سعی می کنم یه چیزی رو تو دهنم فرو کنم که صدام در نیاد که خفگی بهم دست می ده ، هر چی بیشتر می گردم به بد بودن و زشت بودنش بیشتر پی می برم ، تحمل ندارم ، می ترسم ، خیلی دنیا و آدمهاش یه جور دیگه هستن ، می ترسم ، دارم بی احساسی رو می بینم اما…..بیا ، خیلی چشم انتظارتم، بیا. دلم دردی که دارد با که گوید گنه خود کرده تاوان از که جوید دریغا نیست هم دردی موافق که از بخت بدم خوش خوش بموید چی بگم ، دیگه بریدم……

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۰)

بهمن ۲۳م, ۱۳۸۶

فال‌مان هر چه باشد

باشد!

حال‌مان را دریاب

خیال کن حافظ را گشوده‌ایی و می‌خوانی:

مژده ای دل که مسیحا نفسی می‌آید

یا

قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود

چه فرق؟

فال نخوانده‌ی تو

منم

(محمدعلی بهمنی)

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۰)

چو جان و از جان خوشتر

بهمن ۱۵م, ۱۳۸۶

می گویند در روز عرفه حضرت باری تعالی ابتدا دعای زوار حرم امام حسین را برآورد می کنند ، بعد به کار مردم صحرای عرفات رسیدگی می کنند، حال در این باره داریم: روزی پادشاهی در صحرایی گیر می کند ،تشنه و گشنه ، بعد ازجستوجویی چادربیابان گردی پیدا می کنه ، می رود سمت آن چادر نشین ، می بینه زنی در چادر است، به زن می گویید مهمان می خواهید؟ زن می گوید: بفرمایید، و شربتی برای رفع تشنگی به او می دهد و تنها بزی که داشته است را برای سیر کردن مهمان خود به زمین می زنه و در این هنگام پادشاه می خوابد ، پاره ای وقت همسر این زن از صحرا می آید و مشغول به صحبت با زن خود بوده است که پادشاه می شنود همسر آن بادیه نشین به زنش می گوید چرا داری تنها بزمان را کباب می کنی؟ما به جز این چیزدیگری برای امرار معاش نداریم ،کل زندگیمان را این بز تامین می کرد؟ ولی زن می گوید مهمان بود و جز این چیزی نداشتیم و حالا بعد از این هم خدا کریم است. بحر حال وقتی پادشاه می خواست برود ، خود را معرفی کرد و دست خطی به آنها داد و گفت هر کمکی که می خواهند می توانند نزد آن بروند تا اجابت کند. روزگاری چند گذشت و هر روز بر آن خانواده به دلیل از دست دادن بزشان به آنها فشار بیشتری می آمد تا آنجا که باهم با مشورت به پیش پادشاه رفتند تا ببینند چه کمکی به آنها می تواند کند. بعد از نشان دادن دست خط به پیش او رفتند و وصف حالی گفتند و در خواست کمکی کردنند. در این وقت پادشاه از مشاورانش کمک می خواهد ،که چه مقدار به آنها باید کمک کند؟ هر کسی چیزی می گوید :باید یک بز در قبال یک بزشان بگیرند..، باید گله ای به آنها بدهی و… تا رسید به نظر وزیر اعظ که مردی دانا و فهمیده بود. وزیر گفت: اگر می خواهی حق مطلب را انجام دهی ، چون آنها هرچه داشتند به پای تو دادند و حال تو باید هرچه که داری به پای آنها ریزی و در این حال عدالت را انجام داده ای… . حال ابا عبد الله برای خداوند همه چیزشان را دادند ، برای همین است که خداوند نیز همه چیز را در زیر پرچم ایشان قرار داده اند.

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۰)