بایگانی برای دی, ۱۳۸۹

چه می دونم

دی ۴م, ۱۳۸۹

موقعی که آدمی شروع می کنه به نوشتن اونهم اینچنینی، چه می دونه ته قضیه به کجا می رسه که بخواد براش عنوان تیتر انتخاب کنه.

شاید بشه گفت ۱سالی میشه وقتی می خوام پستی بنویسم حتما باید موضوع رو خوب بررسی کنم تا آخر سر بشه ۱۰،۱۲ خطی قلم فرسایی کنم. با اینکه خیلی وقتا دارم می بینم که دوستان دارن با چند جمله فشرده و قشنگ به خوبی حرفهاشونو با بقیه مطرح میکنن برای همین منم آستینامو زدم بالا و الان اینجام و دارم برای شما، خود شما که الان داری این کلمات جلوی چشمتو میخونی، یعنی دارم برای خود خودت می نویسم، می خوام اول به یه چیزی اعتراف کنم،پیش خودمون بمونه، اونم اینه که دوستای مجازیم شدن برام دوستهایی خوب، دوستهایی که بدون ماسک باهم حرف می زنن، همدیگه رو نقد می کنن و حتی از همدیگه یکمکی ناراحت هم میشن اما باز هم مثل شمایی که داری اینجارو می خونی برای من که عزیزن. آآآآآآخیش خدا رو شکر که تنونستم اینا رو بنویسم رو دلم سنگینه کرده بود.

اما

یکم از همه وبلاگیای این روزگار بنالم، آخه همه دارن می نالن، نمی دونم آخه چرا همه دارن می نالنو تیریپ دپ دارنو این حرفا، از سیاسیش گرفته تا …. همه، شاید روزگاری توو کلاس داستان نویسی ای که می رفتم استاد ِکلاس بهم می گفت آدم سیاه توو داستانات نیست اما دیگه بعضی ها از سیاهی نمی خوان دست بردارن، آآآآآآآآآآآآآآهای بابا چقدر سیاه و سیاه نویسی؟؟؟!!!! مگه با این سیاه نویسی میشه به جایی رسید، یکم رنگی نگاه کنید، شاید اوضاع تغییر کردااااااا( نمونه ای کامل، برای این داستان میشه به موجودی به اسم حسین اشاره کرد.)

یه چیز دیگه هم بگم ( شدم مثل این آخوندا وقتی شروع می کنن از همه دری میگن الا اون چیزی که باید بگن) خیلی در مورد محرم صحبت رو دلم مونده، زیاد هم خوندم و دیدم دوستان وبلاگی هم در موردش نوشتن اما باز چه سود، مگه هر سال تغییری دیده میشه؟؟!! هر سال بدتر و گند تر، کاشکی یه ذره، فقط یه ذره حیا از حرومی خورهای قدیمی توو وجودمون بود.

یه چیز دیگه

کریسمس همگی مبارک

:)

پ.ن: بدون ویراستاری پست گردید، قلم چشم پوشی پر این پست نهید.

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۳۹)

نگاهی به احسان نراقی

آذر ۱۰م, ۱۳۸۹

مهرنامه پنجم با عکسی بر روی جلدش از احسان نراقی به بررسی علم جامعه شناسی پرداخته است. بنده به عنوان یک ایرانی که در رشته عمران تحصیل کرده ام اما به دنیای اطراف خودم حساس هستم با دقتی بیشتر از مریم شبانی که این گفتگو را انجام داده است، مته را به خش خاش حرف های دکتر نراقی می گذارم.


در ابتدای گفت و گو سخن از این است که به چه شکلی آقای نراقی تحصیلان خود را در فرنگ آغاز می کند و به جامعه شناسی علاقمند می شود سپری می شود اما نکته قابل توجه در این قسمت این است که احسان نراقی از نوادگان ملااحمد نراقی و ملا مهدی نراقی است که از روحانیون به نام هستن و جالب است این افراد فرزندان خود را برای تحصیل به فرنگ می فرستند در صورتی که در بین روحانیون هنوز افراد سنتی ای هستند.(برای مثال می توان به ایراداتی که در ۳۰سال پیش می گرفتند بر دوش حمام یا ماشین لباسشوئی اشاره کرد.) و جالب اینجاست که در بین روحانیون این سنت که آقازاده ها را به فرنگ بفرستند بسیار رواج داشته است.(می شود به خیلی ها اشاره کرد از جمله صادق طباطبایی، برادران خرازی، پسر آیت الله بروجردی،پسر آیت الله کاشانی و ….)

صحبت ها در حول و هوش چگونگی تاسیس موسسه تحقیقات و علوم اجتماعی و جامعه شناسی و موانع آن می گذرد تا احسان خان نراقی صحبت هایی از ارتباطات جالب خانوادگی آنها با فرح دیبا و دیگر درباریان دارد و این ارتباط به صورتی است که بطور مستقیم و به سرعت می تواند در مورد زمینهای پهل جریبی با آن شخص دیدار کند و به مذاکره بپردازد.


در بینابین گفت و گو صحبت از گرایشهای چپ رایج بین دانشجویان و اساتید آن موسسه در آن دوران بیان می شود:

  • با توجه به دیدگاه های سیاسی خودتان آیا برایتان مهم نبود که اساتید و دانشجویان موسسه دیدگاه های سیاسی مخالف و متضاد داشته باشند؟

نه بیشتر دانشجویان ما چپ بودند و حتی چندتایی کشته شدند.

  • چهره هایی همچون امیر پرویز پویان، بنی صدر، حبیبی، پیمان و … در موسسه حضور داشتند. آیا هیچ وقت نسبت به حضور این چهره های معترض سیاسی مورد بازخواست قرار نمی گرفتید؟

ما با دانشجویان و محققان قرار گذاشته بودیم که در موسسه به هیچ وجه فعالیت سیاسی نداشته باشند.

  • و آنها هم هیچ فعالیت سیاسی انجام نمی کردند؟

نه آنها به قول خود پایبند بودند. هر ساعتی وارد می شدند همه پشت میز خود مشغول کار و پژوهش بودند.

  • با این همه آیا نگاه بچه های چپ و ایدئولوژیک روی پژوهش و برنامه های موسسه تاثیرگذار نبود؟….آیا شما در فرستادن دانشجویان و محققان به روستاها مثلا متاثر از جلال آل احمد و نیروهای چپ نبودید؟

اصلا و ابدا. من آدم لیبرالی بودم و یک فرد لیبرال اصلا آدم دگمی نیست و دیدگاه های مفید را می پذیرد. من برای کار پژوهشی، قید این مرزبندی ها را زده بودم. در موسسه هیچ دیدگاهی را قدغن نکرده بودیم و هیچ وقت هم هیچکس از موسسه اخراج نشد.

اما در اواخر مصاحبه این نکته قابل تامل است که:

  • ولی این وجوه اخلاقی چه ارتباطی به جامعه شناسی دارد؟

این اخلاقیات در تعیین زاویه دید افراد جامعه موثر است.

  • این موضوع آیا مساله یک معلم اخلاق یا عرفان است یا یک معلم جامعه شناس؟

جامعه شناس نیز از این موضوعات متاثر است. اخلاقیات و نگاه اخلاقی تاثیر زیادی در تحلیل اجتماعی دارد.حرف من این است که عمق و علاقه شرقی در مغرب زمین دیده نمی شود.

حال نکته قابل عرض علاوه بر اختلاف نظر سیاسی بین آقای نراقی که از طرفداران رژیم پهلوی بوده است با دانشجویان و محققان آن مجموعه می توان به اشاره مستقیم ایشان به موثر بودن افکار اشخاص حداقل در تحلیل و استنتاح پژوهش ها اشاره کرد در صورتی که در میان گفت و گو از رد مطلق افکار چپ در این تحقیق ها اشاره می کنند و جالب اینکه چه دانشجویان متعهدی در قدیم یافت می شدند.

در پایان گفت و گو صحبت به بومی سازی علوم انسانی می رسد که دکتر نراقی دیدگاهی بسیار جالب و خوب ارائه می دهند.

من می گفتم باید از نظریات مارکس وبر و دور کیم و دیگر متفکران غربی استفاده کنیم بدون اینکه روحیه بلندنظرانه شرقی را از دست دهیم.

آنچه من می گویم به غرب ستیزی نمی رسد. من معتقدم که آنها (جلال و شریعتی) غرب ستیز بودند و من غرب ستیز نبوده ام. شریعتی اصلا جامعه شناسی هم نخوانده بود. علاوه بر این، من نگاه ایدئولوژیک نداشتم که آنها داشتند.من دنبال بازگشت به اصل دغدغه گذشته از دست رفته دا نداشتم. فقط می گفتم نباید مثل برخی آقایان وزرا و درباری ها مسخ شده غرب و غربی ها بود. جلال و شریعتی در عوالم دیگری بودند. من خیلی از عناصر فرهنگ غرب را می پذیرم و همه را به یکبار رد نمی کنم. جلال، غرب را نمی شناخت و در غرب زندگی نکرده بود.

من منتقد این هستم که در غرب همسایه از همسایه خبر ندارد و فرزندان گاهی هیچ سراغی از پدر و مادر نمی گیرند.

حرف من این است که عمق و علاقه شرقی در مغرب زمین دیده نمی شود.

در میانه های گفت و گو صحبتی پررنگ از شریعتی شده است در باره کنترل نیروهای انقلابی در موسسه و دکتر نراقی، دکتر شریعتی را به انگ زدن به دیگران متهم می کند و جواب در همین حد باقی می ماند.

پ.ن: یخ تر از این نمیشد پست آپ کنم.

خانه ام آتش گرفته است آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرش ها را تارشان با پود

من به هر سو می دوم گریان
در لهیب اتش پر دود

وز میان خنده هایم تلخ
و خروش گریه ام ناشاد
از درون خسته سوزان
می کنم فریاد، ای فریاد، ای فریاد…

من به دستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش

زان دگر سو شعله برخیزد به گردش دود
تا سحرگاهان که می داند که بود من شود نابود.

خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر

وای آیا هیچ سر بر می کنند از خواب
مهربان همسایگانم از پی امداد؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
می کنم فریاد ، ای فریاد ، ای فریاد

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۴۵)