بایگانی برای اسفند, ۱۳۸۹

وداع و آغاز

اسفند ۲۹م, ۱۳۸۹

حسش مثل روز آخر ِ ماه مبارک رمضان می مونه، همش در این فکرم که دارم آخرین شبنه و یکشنبه سال ۸۹ رو طی می کنم، و همش فکر می کنم مثلا به سال ۷۹ ای که از آن هیچ در خاطر ندارم و فکر می کنم که سالیان بعد هم همچین حسی نسبت به این سالی که سپری کرده ام خواهم داشت. همش دارم به این فکر می کنم که این آخرین نمازِ ظهر یا مغربی بود که به درگاه معبود ِ عزیزم خوانده ام و دیگر در این دنیا چه ها که باید می کردم و نکرده ام اما یه تفاوت با ماه رمضون داره که خوشی هاش انقدر زیاده که خیلی به وداع از این سال فکر نمی کنیم، سالی که خیلی خیلی خاطرات و حوادث رو با وجود ما همچون تار و پودش سرشته.

به پستی ها و بلندی ها، به خنده ها و شادی ها،غم ها و گریه ها، به سعد آباد و به دیدن خیابان انقلاب از پشت شیشه های شیرینی فرانسه، به اشک آور ، به آزادی،به ساغر ِ من، فارغ شدن بعد از سال ها، به اینجا، به کوله پشتی و سفر به دیار ارمنی ها، به تصادف، به ایلتس ی که بد شد، به آهن ، میلگرد، بتن و ستونی که شاقول نشد، دکتری که دیگه جواب نداد، شتر ِ جدید، به گرما و سرما،به باز درس و درس، به خودش، به خودش، به خودش، خودم و خود ِ خودت.

به تولدم

به باران

شاید رسانده باشد سلام من را

همیشه شب های قدر زمانی بوده که با خدا سعی کردم حساب هامو صفر کنم، همیشه هم سعی کردم شب عیدی حساب هایی که با دیگران یا خودم دارمو صفر کنم تا با ذهنیتی بهتر به پشواز برم. در سالی جدید که نمی دانم چه حساب هایی باید با این براشون باز کنم.

 

امیدوارم سالی که پشت سر گذاشته اید به خوبی سپری شده باشه و سال پیشرو رو سالی بسیار بسیار خوبتر از قبلی ها باشه.

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۴۳)

سنگ محک

اسفند ۲۵م, ۱۳۸۹

چند روزیست که اوضاع و احوالشون یه جورآیی شبیه به لیبی شده، شاید هم بدتر، وهابی های بحرین و سعودی و اماراتی کمر بستن به قتل عام شیعیان بحرین.

یه حسی رو دارم که ۳ماه دیگه میشه ۲۴ ماه که این حس همراهم هستش، حسی که الان با دیدن صحنه هایی از مردم بحرین به اون افزوده شده و همش در این فکر هستم که چه باید کرد و چه می توانم انجام داد.

برای هر کسی که در هرکجایی ندای آزادی خواهانه سر می ده، اگه می خواین بفهمین که ندای واقعیه اون هست یا نه میشه برای تشخیصش سنگ محکی پیدا کرد. ۲۱ماه از ندای آزادی خواهانه بخش ِ وسیعی از مردم سرزمین پارس می گذره و در بین بن علی، مبارک رو داشتیم که حتی به شعارهایی برای این مردم تبدیل شد، یعنی ندای آزادی خواهی در هر سرزمینی را پاس داشتند و دیکتاتورهای آنها را نهی کردند اما چند صباحیست که در بحرین و به ویژه در این چند روز اخیر بدجوری دارند مادران رو داغ دار می کنن و جرم ِ اینان علاوه بر آزادی خواهی شیعه بودن هم هست و حال حمایت ِ همه جانبه از اینان باید در دستور کار جنبش آزادی خواهی ایرانیان هم قرار بگیره، اگر ندایمان ندای آزادی خواهیست پس… .

پ.ن: خیلی برام جالبه سکوت آدم هایی که از مصر، تونس و تا حدودی لیبی می گفتند هنجره پاره می کنن از حصر های خانگی رهبرانمان اما کم کم رفتن در عالم ِ خوشی های عید نوروز و فراموش کردند مردمانی را که تا  سال ۱۹۷۱ میلادی هموطن ما بودند.

یادمه چند سال پیش مردم بحرین به شدت ناراحت بودن از اینکه آل سعود این بحرین رو تبدیل کرده به مکانی برای هرزگیه سعودی ها. چونکه در بخش های زیادی از سعودی که به بحرین نزدیک هستش سعودی ها میومدن برای … .

 

 

 

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۱۰)

بوی بهار

اسفند ۲۰م, ۱۳۸۹

کاش چشمان پر از پرسش مردم کمتر

غرق این زندگی سنگی و سیمانی بود

 

کم کم داره بهار از راه می رسه، اما به دل هامون راه پیدا می کنه؟

 

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۱۵)

همیشه هست اما باید عاقل بود و خوب گشت

اسفند ۱۴م, ۱۳۸۹

روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد. کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت: اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود. این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود. در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت. دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت! سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد. تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید؟ چه توصیه ای برای آن دختر داشتید؟ اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد: ۱ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند. ۲ـ هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است. ۳ـ یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند تا پدرش به زندان نیفتد. لحظه ای به این شرایط فکر کنید. هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر منطقی و تفکری است که اصطلاحا جنبی نامیده می شود. معضل این دختر جوان را نمی توان با تفکر منطقی حل کرد. به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید؟! و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد: دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود. در همین لحظه دخترک گفت: آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم! اما مهم نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است…. و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است. نتیجه ای که ۱۰۰ درصد به نفع آنها بود.


۱ـ همیشه یک راه حل برای مشکلات پیچیده وجود دارد.

۲ـ این حقیقت دارد که ما همیشه از زاویه خوب به مسایل نگاه نمی کنیم.

۳ـ هفته شما می تواند سرشار از افکار و ایده های مثبت و تصمیم های عاقلانه باشد.

۴ـ پس باید این حکایت چراغی برای ادامه راه طولانی و پرفراز و نشیب های زندگیم باشد.


ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۱۷)