بایگانی برای اردیبهشت, ۱۳۹۰

مد روزهای خاورمیانه است …

اردیبهشت ۳م, ۱۳۹۰

باتوم، گاز اشک آور، عرق، خون، تیر …

خسته ام و دردمند. برای لحظاتی چشمانم را می بندم. به رویاهایم می اندیشم. به جهانی می اندیشم پر امید! جهانی آباد، آزاد! به مسیری می روم که در آن پیش رویم اسمانی آبی است که ابرهای سپیدش بر فراز آن جلوه می کنند، و در زیر پایم مسیری است که پرنیان سبز سنگفرش راهشند! مردمانی را می بینم که همه دست در دست هم، شاد و خوش و خرم می خندند، کودکانش پهلو به پهلوی هم بازی می کنند، مردانش استوار و ایستاده کار می کنند و زنانش با چشمی پر امید چشم در راه بهاری دیگرند!

در همین افکارم که ناگهان صدای تیر، رشته افکارم را میدرد و از تیغ صدای خونین الله اکبر مردی از جا می پرم. آه که چقدر دردناک است لحظه جان کندن مردی از جنس خودمان! ولی دریغ که در این دشت بلا یاریگری نیست! گویا دلهای مردمان این دیار مرده است! پنجه صدای آن مرد خونین قلبم را می فشرد، عجیب است، فریاد الله اکبرش را از اعماق وجود می شنوم! اشک امانم نمی دهد! واژه هایم از حلقوم بیرون نیامده خفه می شوند و به احترام آن مرد گلگون سکوت می کنند! مرد تمام وجودش را فریاد می کند و پر می کشد و می رود. من می مانم و … من! عجیب است! دور و برم را نگاهی می کنم. حتی چراغی روشن نمی شود! گویا اینجا «همه کورند و کرند»! گویا خدا نیز از این دیار رخت بر بسته است! با خود می گویم: «آیا هیچ سر بر می کنند از خواب، مهربان همسایگانم از پی امداد!؟» نه … هیچ صدایی نمی آید!

می خواهم اعتراض کنم ولی آه که چقدر تنهایم. در تنگنای تاریخ می گردم و از ورای این ارابه ران وحشی، تمام دیوار نوشته های مثبوت بر این جریده عالم هستی را مرور می کنم. به دنبال اعتراض می گردم. ناگهان می رسم به گوشه ای از تاریخ، فرانتس فانون را میبینم که هستی خود را در اعتراض می داند و قاطعانه می گوید:«من اعتراض می کنم پس هستم!». و ناگهان در کنار او سارتر را میبینم که انسان کامل را انسانی می داند که در اضطراب است و به دگرگونی وضع موجود می اندیشد! باز می گردم.پابلو فرورا، گیتاریست جوان را میبینم که بخاطر ابراز اعتراضی که از آهنگ گیتارش برمی خواست، انگشتانش را قطع کردند و او در جواب گفت: «اگر انگشتم را قطع کنید و زبانم را ببرید، با پرنده ای که در روی درخت آواز می خواند چه خواهید کرد؟». سرم را می چرخانم، مردان و زنان بزرگی را در زیر بیرق بزرگ اعتراض میبینم که هر یک از جبر زمانه در گوشه ای فغانی برآورده اند: گاندی فقیر فقیرزاده ای در سرزمین هفتاد و دو ملت، ماندلا سیاه پوستی آزاده در سیاهی های  آفریقا، لوتر کینگ مردی که رویایی دارد درست به وسعت تمام رویاهایم، چه گوارا نماد جوانان چپ گرا در آمریکای لاتین. به ایران می نگرم: سید جمال الدین اسدآبادی، علی شریعتی، محمد مصدق، فردوسی، میرزای شیرازی، کاوه آهنگر، ستارخان،حلاج، ابو مسلم خراسانی، عین القضات همدانی… وای که چقدر اسامی بزرگ از جلوی چشمانم عبور می کند!

نگاهم را بالاتر می گیرم. شگفتی اسلام را در اعتراض پیامبرش در می یابم. درست از همان روزی که «مردی از کوه سرازیر شد و در پیرامون یک معبد فریاد برآورد». ابهت شیعه را در اعتراض علی ابن ابی طالب درک می کنم که شمشیرش–شمشیر سخنش!- آنگاه که از نیام بیرون آخته می شد دشمن از صدای مهیب اعتراضش پا به فرار می گذاشت! شکوه شیعه را در اعتراض علی به ابن حنیف می بینم! و وسعت اعتراض را در سکوت ۲۵ ساله او از عمق جان می فهمم! و عظمت اعتراض را در قیام حسین ابن علی می بینم!

اندکی تامل می کنم. اکنون تمام برادرانم را گرد خود می بینم که در پس این کالبد متعفن و بدبوی تاریخ، فاتحانه در کنارم ایستاده اند و این میراث بزرگ و  این بیرق پر شکوه اعتراض را به دستم داده اند! و من اکنون میراث دار تمام آزادگان عالمم! غنچه امید در کنج لبانم جوانه می زند، می خندم و فاتحانه فریاد اعتراض بر می آورم اما این بار نه به تنهایی بلکه با تمام تاریخ، بودنم فریاد می زنم! و خود را در میان انبوهی می بینم که از داغ سینه هاشان و رنگ صداهاشان عرش خدا نیز می لرزد! زنی را می بینم که سپیدی چادرش را لکه ای خون فرا می گیرد! مردی را می بینم که پیشانیش را فرشته ای از عالم بالا بوسه می زند! و خود را می بینم! دیگر تنها نیستم!

صدایی در تمام رگهای بودنم می پیچد: اذا جاء نصر الله و الفتح …

 

انتخاب عکس از دوست خوبم مهدی

 

پ.ن :

سلام به همه دوستان عزیز ِ جان

خیلی وقت شد که آپ نکردم، ۲تا بهانه دارم، یکی اینکه تنبلی… 😀 و دیگری اینکه مطالب بازی وبلاگی اعتماد دیر به دستم رسید.

اما

بازی‌های وبلاگی مرسوم به بازی اعتماد، بیش‌تر از آن‌که بازی باشند، مهمانی‌اند. دعوت کردن و پذیرفتن دعوت. این مهمانی است. مهمانی‌ای که موضوع خاص دارد. سفره دلش را هر گونه که خواسته اینجا باز کرده است و صاحب خانه بی کم و کاست بر دو دیده منت گذاشته و می پذیردش.(برای اطلاعات بیشتر از این بازی)

از همین جا باز هم می خوام از صابر عزیز خیلی خیلی تشکر کنم که افتخار داد برای نوشتن در این سرزمین.

نمونه های دیگر از این بازی:

۱٫ سوتک ، این همه چیز است را برای دل‎نها

۲٫ درویشی نشسته بر پوست پلنگ بازی با خیالت را برای شق القلم و شق القلم از دفتر خاطرات یک ملامتی را برای من

۳٫ مهدی علاقبند صاحب رسم روزگار، در ساحت قلم‎زن، نگاه صوفیانه به عکاسی را نوشته است.

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۳۶)