بایگانی برای اردیبهشت, ۱۳۹۰

بدی هایی که تمام نشد

اردیبهشت ۲۸م, ۱۳۹۰

شاید هم نتونست تمومشون کنه.

یه فاصله ی تقریبا ۳ماهه باعث شده با دید دیگری به سراغش برم. دنبال نکاتی بگردم که از دفعه ی پیش برام جای سوال مونده بودش، دنبال مسائلی باشم که خیلی اینور و انور براش نوشتن.جدایی نادر از سیمین رو باز امشب دیدم. نکته ای که به دید همه بالاترین درصد تاثیر احساسی روشون داشت دقیقا همون سکانس آشنایی هستش که نادر داره پدرشو داخل حموم میشوره، نوع شستنی از جنس مردان، اما وقتی سرشو میذاره روی شونی پدرش بازهم همون مردی میشه که دوستدار خانواده و زندگیش هستش، مردی که میخواد زنش برای اون باشه، می خواد درکش کنه، می خواد از رویا پردازی دست برداره، باهاش همراه باشه، همون مردی که لجاجت میکنه، همون مردی که نمی خواد غرورشو بذاره زیر پاش، همون مردی که همجوره تلاش میکنه تا کل زندگیشو حفظ کنه با بزرگترین مشکلات اقتصادی و … .

جدایی، هم در نام فیلم خودنمایی می کنه و هم در فضای فیلم غالبه و هم در آخرین سکانس. آقای فرهادی تونسته برای همه سکانس های یفیلم انتخابی داشته باشه، شهامت انتخابشو داشته، تونسته خودشو جای مردم واقعی بذاره و انتخاب کنه، اما دلیل اینکه سکانس آخر رو تموم نکرده این نبوده که نمی خواسته فیلمش ایرانی تموم بشه یا هندی، نمی توسته انتخاب کن، نمی خواسته برای دردناک ترین صحنه فیلمش انتخابی انجام بده، نمی تونسته لجاجت کنه، نمی تونسته … .

نادر به سیمین: تو اون موقع کدوم گوری بودی ببینی که من زدم …

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۳۳)

متافزیک در کالبد زن همسایه

اردیبهشت ۱۱م, ۱۳۹۰

(به نمادها توجه کنید)

این چند روز را حسابی خوابیدم. کم تر فکر می کردم. حتی به خواب های دلهره آور هم فکر نمی کردم. البته اسمش بی خیالی نبود. یعنی اسم مشخصی نداشت. حتی مردد هم نبودم. یا چیزی شبیه غم و نا امیدی و استرس و افسردگی هم نبود. گفتم که، اسم نداشت. نمی شود گفت بد. شاید شبیه آدمی که آخر فیلم را دیده اما هنوز امید دارد. آن هم نه به متافیزیک. به چیزی که عقلاً و شرعاً و عرفاً و قانوناً وجود ندارد.

منظورم خلاء نیست. خلاء وجود دارد. منظورم یک «هیچ»ِ سنگین است که هیچ ترازویی حسش نمی کند. یک تناقض مرطوب که ادراکش محال باشد. تناقضی که تعریفش نیازمند دو مقدمه ی متناقض دیگر باشد. و همین طور تا آخر تناقضات مثل باکتری زیاد و زیادتر می شوند و در حال چرت بعد از ظهر همه چیز برای آدم روشن می شود و در همان حالت خواب کلی بر نبوغ ریاضی ات آفرین می گویی و تصمیم می گیری که به محض بیداری همه ی راه حل را تا رسیدن به نتیجه، مکتوب کنی که هیچ وقت یادت نرود اما . . . یک چیز را باز هم یادت می رود. یادت رفته که در خواب مردی و دیگر قرار نیست که از خواب بیدار شوی. خب مسئله ی تازه مردن در خواب است. جوابش چیست؟ مهم ترین کار حفظ آرامش است. برای مرحله ی بعدی احتیاج به کمی تفریح دارم. سری به خوابِ زن همسایه می زنم ببینم چه خبر است. زن خوبیست.می توانم ماجرای علمی حل تناقضات را برایش توضیح بدهم. خیلی خوب می شود. البته خوبی‌اش توضیح ماجرا برای او نیست، خوبی‌اش این است که او علاقه ای به این مسائل ندارد. نتیجتاً به یک مسئله‌ی علمی دیگر می پردازیم و چه چیزی بهتر از آناتومی بدن. کار را با سئوال شروع می کنم: در شکل ما چند تفاوت وجود دارد؟ آن ها را پیدا می کنیم، لمسش می کنیم، می فهمیم، و با تمام وجود این ادراک را با روش «اصطکاک» به اشتراک می گذاریم.

 

پ.ن:

باز هم بازی اعتماد، این بار با دیگر همراه باوفا، حسین خان ِ گل ِ گلاب، که آفتاب پاییزی رو می نویسه. سبک نوشتن با صابر جان فرق داره، البته الان فکر کنم خیلی رعایت کرده و اینکه پیشتر باید خوانده اش باشی تا از اسرار مگویش سر درآورید.

باز هم از اینکه چراغ اینجا رو رشن کرد، ازش ممنونم.

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۲۵)