بایگانی برای دی, ۱۳۹۰

یلدا

دی ۱م, ۱۳۹۰

بدترین یلدای عمرم رو گذروندم.

روبرو شدن با واقعیت هایی که شاید باید زودتر می دیدمشان اما اصلا فکر نمی کردم که همچین چیزهایی باشد و … .

شبی بلند و بی انتها که  در تب می سوختم و تمامی نداشت، دهانم خشک و قلبم از سینه ام بیرون می زد، چشمانم از درد می سوختند و دلم… .

دنیایم باز …

یلدا به من خیانت کرد و رفت و ….

پ.ن:

حال که تنها شده ام می روی
واله و رسوا شده ام می روی
حال که غیر از تو ندارم کسی
این‌همه تنها شده ام می روی
حال که چون پیکر سوزان شمع
شعله سراپا شده ام می روی
حال که در بزم خراباتیان
همدم صهبا شده‌ام می روی
حال که در وادی عشق و جنون
لاله‌ی صحرا شده ام می روی
حال که نادیده خریدار آن
گوهر یکتا شده‌ام می روی
حال که در بحر تماشای تو
غرق تماشا شده‌ام می روی
این‌همه رسوا تو مرا خواستی
حال که رسوا شده‌ام می روی

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۱۲)

فقط ادعا

آذر ۱۹م, ۱۳۹۰

روشنفکرمان مثل دیکتاتورمان است و دیکتاتورمان مثل روشنفکرمان.

امشب مسعود بهنود سعی می کرد که از هر دری برای خودش، همچون داستان هایی که می نویسد رمانی بپا کند، سعی می کرد از این بگوید که آدم هایی که از ایران خارج شده اند و در فرنگ، فرهنگ قانون مداری را یاد گرفته اند و در برگشت به کشور می توانند احترام به قانون را بنمایش بگذارند، می توانند همچون فرنگیان که به همه تیپ ها و ظاهر های خودشان و تاحدی دیگر قومیت ها به چشم درست می نگرند بنگرند، اما چه خیال خامی.

دوستانی که با هم سلام و علیکی داشتیم که هیچ، آنهایی که باهم نان و نمکی خورده ایم، به دلیل اینکه شالی که نماد عزای جگر گوشه پیامبر است بر گردن داشتم (به ضم آنها شبیه به چفیه است) حتی برای سلام و علیک هم بااکراه به سمتم آمدند و وقتی هم می آمدند با علامت سوال و اینکه این چی هست و … ، دیگران که جای خود دارد.

حال باز هم فکر می کنیم مدرس به اشتباه گفته بود؟؟؟ یعنی فکر می کنیم از زمان مدرس تا به الان تغییرات شگرفی کرده ایم؟؟؟؟ آیا فکر می کنیم که در آینده درست خواهیم شد؟؟؟؟

ای کاش ، ای کاش ، ای کاااااااااااااااااش، از آزادی، روشنفکری و مترقه بودن دم نمی زدیم و ادعای اینچنینی هم نداشتیم.

 

پ.ن: عکسی حتما خواهم گذاشت از این روزهایم.

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۹)

نمی دانم تا به کی و تا به کجا

آذر ۱۰م, ۱۳۹۰

چند روز پیش اومدن دالون رو با این تفنگ های بادیشون، به باد گرفتن، همه برگ هاشو ریخن داخل این کیسه سیاه ها و بردند و تنها خط خط های ذهنم من را تنها گذاشتند و من باز محکومم،به هرچیزی جز تغییر، در روزگاری که هوایش لطیف است و دیگر صدای هیچ نمی آید از خیابانهایش.

راه می روم

با خود زمزمه می کنم

زیربرگها لگد می زدم، می خواندم

بر من تغییری نیست

این همه فریاد پس از برای چیست؟

باز با خود و تنهایی و برگ ها راه می روم

وقتی که دانه دانه های تسبیح می افتند

در روزگارانی دیگر کوچه های پرمهتابی نیست

راه می روم و می خوانم

بیاد گذشته ها یقه پیرهن سیاهم را صاف می کنم

اما دیگر نیست آن چشم ها و آن نقش

اما

باز راه می روم، نمی خواهم به آن مرداب

که می گویند داستان های پربیم، ره یابم

 

 

پ.ن: دل تنگ خیلی چیزهام

از خدا که پنهون نیست، از شما چه پنهون باشه، روزها با خودم برای اینجا مطلب می نویسم، شبها تکرارش می کنم و پروبال های اساطیری بهش میدم، اما وقتی به اینجا می رسم، هیچ… .

خیلی دلتنگ محرم شهر پردود هستم و …

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۱۳)