بایگانی برای بهمن, ۱۳۹۰

تخت خواب

بهمن ۱۰م, ۱۳۹۰

نمی دونم دلیل اصلیش چی بودو از کجا شروع شد اما بهرحال یکی از دلایل اصلی ای که به روی زمین خوابیدن علاقه مند شدم این بودش که، میشد هر طرفی خوابید، حالی یعنی چی؟؟!! یعنی اینکه میشد رو به قبله خوابید، عمر که تق تق در نمیزنه و وارد نمیشه که، نمی خوام برم بالا منبرها، اما عمر هستش و پیر و جون که نمیشناسه، اما کلا به سمت قبله خوابیدن شب ها برام آرامش خاصی داشت، آرامشی شیرین. بگذریم از این که لهاف تشک هم دونفره بودو راحت میشد توش غلط خورد و از این سو به اون سو شد و یک حس دلچسبی داشت، یادمه یکی دوسالی هم زمستونا کرسی گذاشتمو دنیای بود دیگه. اما بدی هایی هم داشتشو همیشه غر غر آقام هوا بودش که باز که بساط خوابت بپاست و مردگنده که نباید اینجوری باشه و … ، اما باز خونه حلاج رفتن ها لذتی و گرمای دیگر داشت.

سیبه چرخ خوردو چرخ خورد تا رسیدیم ب اینجا که الان مجبور شدم خونه حلاج ها رو ترک کنم و تخت خواب شو بشم و این تخت لعنی رو که دیگه نمیشه کجکی رو به سمت قبله انداخت و شب ها… ،اما شاید ی دلیلی که جمعش نکردم این باشه که اینم دونفره هستش ولی با همه این تفاسیر هیچی خونه حلاج های خودم نمیشه و من دلتنگشم با اون لهاف ترمه و اون متکای پرمرغ و … .

 

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۱۸)

ضرب آهنگ

بهمن ۳م, ۱۳۹۰

این آهنگ چندوقتیه شده یار و یاورم، ی جور نوازشه برای زخم های روحم، وقتی که فرسنگ ها از همه چیزم دور شدم و در تنهایی باید…، این آهنگ یکم آرومم می کنه، بعضی وقتا چایی ای میریزمو میشن فکر می کنم، و از پشت پنجره ب هوای عمدتا ابری نگاه میندازم و سبزی و خانه های یک شکل و این آهنگ و این آهنگ واین آهنگ داره آرووووم برای من می نوازه و من فکر می کنم، می روم ب خاطره هایی دور، داستان های عمدتا بلندی که نمی خواهم خیال شوند. تلخی چای، همچون خاطره های شیرین روزهای خیلی دور و خیلی نزدیک است و ضرب آهنگ این داستان بلند که کم کم قد عمری میشود. دیگر که جوان روزهای قبل نیستم، اما این روزها دوست دارم راه بروم، همچون کلید جادویی می ماند که بی حسی توامانی رو به دنبال دارد و رازهای را با جادوی این صدا یکی می شود و … .

می رویم هر یک به مسیری، راهی؛ کومه ای، بیشه ای؛
من نیز می روم به کجا!؟ به ناکجا …
دلم گرفته است …
پ.ن: الان داشتم می رفتم یکم بخوابم، ب ساعت محلی ۴صبح، فردا باید پروژه درسیمو تحویل بدم، که گفتم ی سری ب وبلاگم بزنم و …، الان دارم این آهنگ رو گوش میدمو یکم خستگی در می کنم که ی چند ساعتی بخوابم تا باز فردا….

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۲۰)

علاقه مندی

دی ۱۴م, ۱۳۹۰

یکی از علاقه هام اینجا شده آواز خوندن.

وقتی هم خیلی هم صحبتی در طول روز نداشته باشی و با این حال وقتی تنهایی از کتابخونه داری برمیگردی خونه و مجبوری توی ایستگاه اتوبوس منتظر ۳۶ باشی، بارون رو تماشا کنی و خودتو جمع کنی پشت ستون فلزی وسط ایستگاه که بارونی که با باد میاد بهت نخوره، ناخودآگاه میزنی زیر آوازو از کوه، دشت و کویر و آسمان پرستاره ای می خونی که بیادش هستی و دوستش داری و … .

خوبیش اینه که، عموما دار و درختی هست و توی این سرما و بارون کسی نیست که ببینه، گیریم هم کسی دید، نمی فهمن که چی چی می خونی، یا خارج می خونی یا دستگاه درستو داری می خونی و تحریر های درست داری میزنی. در وصف کی کی می خونی، یا برای چی چی می خونی.

 

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۱۸)