بایگانی برای اردیبهشت, ۱۳۹۱

مو به مو

اردیبهشت ۳۱م, ۱۳۹۱

مو به مو خواندم. لحظه به لحظه، فرقی ندارد دیگه واژگانش در جلوی چشمان رژه بروند یا نه.

دیدمش، حسش کردم، لمسش کردم، حکش کردم بر دلم و آروم باهاش …، باز تکه دیگری از خودمو همونجا توی اون نوشته جا گذاشتم، همون موقعی که داشتم حرف به حرف می بوسیدمش، همون موقع بود که جا ماندم، همان موقع. اما ناگهان در دلم آشوبی بپا می شود که نکند این آخرین بود، آخرینی که یعنی بعدش دیگر آخر، و باز می میرم، در بین همان کلمات.

پ.ن:از جا نماز سبز خواهم نوشت. داستان هایی دارد که فقط باید اینجا گفت، اگر توانش باشد.

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۱۳)

مادر نگار و سهیل

اردیبهشت ۲۳م, ۱۳۹۱

عادت کردن چیز بدیست، شاید هم خوب. به این که از یاد می رود این روز چه روزیست و چه باید بکند، چه دوست دارد و چه ندارد. چه باید می کردی و چه نکردی… . عادت می کنی، بی حس و می شوی مثل،((مثل تمام این ها که از کنارش در یک خیابان شلوغ رد می شوند وراهی به چشمهای هم ندارند…بد است که))، بد است که اینچنین باشی.

چشمام داره می سوزه از درد اما همین قدر هم بیاد بودن، کاش قدر می دانستم اما… .

بد است که فقط بتوانی عکسهایی رو ببینی که هرروز پررنگ و رو تر می شوند اما تو دلت به عادت ها گیر کرده باشد. ندانی این عادت ها خوب اند یا بدند.

پ.ن: فکر کنم ب مزخرف ترین نوع ممکنه دین خودمو … .

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۱۱)

او

اردیبهشت ۲۰م, ۱۳۹۱

در برزخ بودم و هستم. نه که ندیدمش، دیدمش، اتفاقا همون شب خوندمش اما در مانده بودم که چه بگویم و …

بعضی وقت ها میشه مثله الان که…، بذار یک خاطره بد تعریف کنم، یک خاطره ای که شاید بتونه اون چیزی رو که می خوام به تصویر بکشه. مادر یکی از دوستام سرطان گرفته بود، می گفتن این دم دمای آخر اگه هر تکه ای از بدنش رو بلند می کردن ، باعث خرد شدن استخون هاش میشده، حالا شرح درد این روزهای من، دچار این سرطان شده، نمیشه ازش حرفی زد، نمی تونم کلام از کلام جدا کنم و شرح بدم، نمی دونم اینجا از چی بنویسم، چی بگم، انقدر در خودم ریختم که الان دیگه نمیشه تکه از اون رو بلند کرد و بیان کرد.

جام می بر دستی می گفت مثل هجرت می مونه، رفتم لغت نامه رو نگاه انداختم، دقیق هجرت معنی میده، رفتن از منزل، اونجایی که گرمی داره و هم نفسی، ب سرای ناآشنا. اما اون شراب بر دست بود و من سکوت در زبان، در دل، در نگاه و …. .

یاد قدیم های مهتابی که هیچ، وقتی تنهایی و وقت تنها چیزی است که زیادی داری، نه تنها وقتی می خوای ته چین مرغ درست کنی بلکه وقتی وقتی وقتی وقتی…. .

دیوانه وار ترین نکته این روزهایم، اینه که نمی دونم از کجا و کی و چطورش بنویسم، دم از دمم بر نمیاد ، چ برسه کلمه ای برای شرح هجرت.

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۱۱)