بایگانی برای تیر, ۱۳۹۱

الــو، بله…

تیر ۵م, ۱۳۹۱

من جراتشو ندارم

نمی تونم

می ترسم

زبونم بند میاد

خیس عرق میشم

آقا، اصلا راستیتش

روم نمیشه

خجالت می کشم

روم سیاهه و …

اما

چه کنم با حرف های دلم و بغض در گلویم؟؟!!!!

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۱۳)

دزدان داستانم

خرداد ۲۳م, ۱۳۹۱

دزد در هر صنفی و لباسی میشه پیدا کرد. شاید بشه از من مثلا وبنویس پیدا کرد که مطالب کس دیگری رو اینجا می ذارم یا حتی کسانی که دزد یار در سر گرنده هستند.

بگذارید برایتان داستانی بگویم، شهریار را همه می شناسیم، عاشقیش به ثریا نیز از داستان های عصر ماست. وقتی ثریا به سمت شهریار بر میگرده، شهریار هم بعد از آن سالها ازدواج کرده بوده و صاحب فرزند هم بوده. حال اگر این داستان را بگویند برای دزدی، با روایتی دیگر، حال باید چکرد؟!

 

پ.ن:

حسرت در چشمانم است هر زمانی که چیزی می بینم در این دیار غریب..، شاید هم کادوی تولد، شاید هم پر از شاید ها..

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۱۰)

هر روز

خرداد ۱۷م, ۱۳۹۱

هر شب، روزی چند دفعه، شده کارم سرک کشی. سرکی به تنها دریچهِ ممکن. وای که چه می دانی، سخت شدن نفس، صدای مهیب قلب در سینه، خدا خدایی که بر زبان است و چشمانی که می گویند، ای خدا کاش تنها یک تن را بشود در آن قاب دید و خدا خدا خدا، هنوز به دو نرسیده باشد،همین جاست که سرما به پشت تنم می خزد و دست هایم را سست می کند، حالا پاهایم هم سرد شده اند، باز شو لعنتی باز شو، زودتر ، باید دید… .

دلم هری می ریزد و نفسم یک مقداری راحت تر از گلوی خشکیده ام به جریان می افتد، اما بعد بغض است و نگاه.  باز دفعه بعد، باز روز از نو و روزی از نو، چه روزی ای، باز همان سپید و سیاه شدن صفحات در جلوی چشمانم.

باز هروز… .

 

پ.ن

شب
همیشه دست‌هایش را
بر چشم‌هایم می‌گیرد
تا او را از روی صدایش بشناسم
می‌دانی چه بر سر جهان می‌آید
اگر تورا فراموش کنم
چه بر سر جهان می‌آید
اگر زنبوری شاخه گلی را فراموش کند
یا گنجشگی دانه را
انگار
کوچ تمام پرنده‌ها
به سمت درختی بود
که با برگ‌هایش باد را تکان می‌داد
درختی
که تو سال‌ها زیر سایه‌اش می‌نشستی
و حالا کتابی عاشقانه است
فکر کن
به ماجرای دزدی
که تمام ساعت‌های دنیا را دزدید
تا معشوقه‌اش دیگر پیر نشود
من
پیر شده بودم
وبر سر دو راهی
خیال کن
هر کدام از دست‌هایت تفنگی‌ست
یکی دوست
یکی دشمن
و تو بمانی
کدامیک را برداری و
شلیک کنی …
مهدی اشرفی

 

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۹)

غبار

خرداد ۱۵م, ۱۳۹۱

هجرت مثل پُف می مونه، نه، نه، نه، یکم بیشتر، مثل ی نسیم ، نه، بگذریم از لوس بازی های نوشتاری، مثل طوفانی سهمگین می مونه، طوفانی که زورش بر مردها هم می چربه و می تونه پرتشون کنه به ناکجا آبادی که خداست فقط و فقط خداست.

طوفانی که همش خطر نیست، خوبی های زیادی هم داره. روزمرگی ها غبار های زندگی هستند، وقتی طوفان به این ها می خوره، روزمرگی ها به کناری می رن و اون جنس ناب و اصل خودنمایی می کنه، اون کارها و صفا و هم نفسی ای که بوده و بین غبارهای زیادی داشته نا دیده می شده.

وقتی می رسی به اینجایی که شب ها بشینی تعداد کوک های منجوق ها رو بشماری و به تعداد هر کدومشون صلواتی بفرستی و صبر طلب کنی.

 

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۵)