بایگانی برای آبان, ۱۳۹۱

تلنگر

آبان ۱۰م, ۱۳۹۱

“مثلا مخابرات یه روز صبح بت اس ام اس میداد ،
مشترک محترم و عزیز ما ، شما قبلا در طول روز فولان شماره رو دویست بار میگرفتی
اس ام اس که حرف ش رو نزن ، اینقدر زیاد بود که ما حساب کتابش از دستمون در میرفت
حتی بعضی اوقات اس ام اس هاتون اینقدر خوشگل بود که برا خودمون سیوش میکردیم
حتی یه شب ، ( زمستون بود فکر کنم ) ، اینقدر حرفای خشگل خشگل میزدین و ما هم هی گوش میدادیم که پای تلیفون خابمون برد ، یادمون رفت بقیه پول تلفن شما رو حساب کتاب کنیم
حالا مشترک محترم و عزیز ، چی شده که این همه سال خبری ازت نیست ؟
چیزی شده ؟ چرا اون شمارهه رو دیگه نمیگیری ؟ یه اس ام اس خالی هم حتی نمیدی !
توروقرعان بهمون بگو ، منِ مخابرات اون دوره رو باهاتون زندگی کردم ، حقمه که بدونم..”

اینو یکی از دوستان نوشته بود، دلتنگر ی بود، آخه چه میشه کرد وقتی که..( حتی جرات نوشتنش رو هم ندارم، چه کنم آخه؟؟!!!) رحم و مروت اگه بود شاید میشد کاری کرد، اگر ادعای عشق که داشت رو نشون می داد بازم میشد کاری کرد اما چه کنم با این روزگار که..، رحم کن!

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۶)

امشب خواهم مُرد!

مهر ۲۶م, ۱۳۹۱

ای کاروان آهسته ران … .

 

 

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۳)

زنگوله روزگار درگوش من نجوا می کند!

مهر ۲۴م, ۱۳۹۱

روزگارم در این روزهای سرد شده، هعی بیام اینجا رو باز کنم، بنویسم، بنویسم، بنویسم، سرمو بذارم به دیوار همین بغل( بغل، چه کلمه ی غریبیست!!!) اشک هایم رو بریزم تا خسته شوم، بعد برم تا روز بعد، بعد بیام بنویسم، بنویسم و باز سرمو بذارم به همین دیوار این بغل باز…، و بار روز بعد بیایم و … و مثل همیشه پاک کنم هرآنچه نگاشته بودم و بروم، اما… .

غربت سخن عجیبی است. درک و شهود سخت است. روز و روزگاری، وقتی آدمی از همه جا می بره و خسته میشه، همین که شب میاد خونه، میشینه جلوی تلویزیون و همین که مادر غذایی میذاره جلوش، کلی از درد و دل هاش کاهش پیدا می کنه، اما اگه همین چیزهای بسیار کوچیک روزمره رو از آدمی بگیرند و غمی داشته باشی که ندونی چطوری و با چه کسی می تونی در میونش بذاری تا یکم آروم بشی این کم کم میشه چیزی که از پا درت میاره و از پا داره درم میاره.

 

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۴)

سه گام

مهر ۱۳م, ۱۳۹۱

سه گام، یک رشته ورزشی است، با سه تا گام میشه پرید از اینور خط به اونور خط، به همین سادگی اما

گام اول; فرهاد کوه کند.

ضرباتش هماهنگ است، قطراتی که می آیند، هماهنگی جز لاینفک کنده کاری است، قطرت آب فرق ندارد که، چه رودخانه خروشان باشد و چه قطرات اشک، هر دو سنگ ترین سنگ ها را هم خواهند کرد.

گام دوم; تو دل کندی.

دستم خشک شد، چه می تواند گفت، تنها صدای خش خش نفسم است که می آید و عرق سردی که تمام وجودم را فرا گرفته و باعث شد که همچون فرهاد، هنرمند نشوم، چون باعث یخ زدن همان قطره در چشمانم هم شد.

گام سوم;من جان.

من، من، خود خود خود من، همینی که قوز کرده و به زور دارد کلماتی را درهم و برهم پشت سر هم می گذارد  تا شاید بشود سخنکی از میانش برآورد که هان ، این است، ندای دورن من، گوش ده، اما هیچ نخواهی شٍنُفت، چون جان داده است و … .

و هان
این شبهاست
که نعره های تنهاییم
سوسو بر اندام ستاره ها انداخته است.

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۴)