بایگانی برای آبان, ۱۳۹۲

در عجب

آبان ۴م, ۱۳۹۲

می بینی عاسنا، می بینی… .

نوشته هام شده فقط از او،

آرزویی که داشتی برآورده شد.

همه آرزوهات دارن برآورده میشن،

اما من…!

 

بعضی  وقت ها دلم سخت در عجب بازی بی رحم این روزگار است،

برخی وقت ها دلم سخت میگیرد…، اما دلم سخت تر در عجب است، که تو چگونه توانستی؟

گاهی دلم سخت دلتنگت میشود، سخت دلتنگت…

او یش کجاست؟

او یش چه میکند؟

اما دلم سخت تر در عجب است، که تو چگونه توانستی؟

گاهی دلم لبخند میزند، بیاد روزهای گذشته، زیر نم نم باران، اما باز سخت در عجب است، که تو چگونه توانستی؟

حتی به قول حافظ :  دریغ و درد که در جست و جوی گنج حضور؛ بسی شدم به گدایی بر کرام و…

نشد!!!

یا حتی باباطاهر

شدُم مح‍‍نت‌کَش کوی مُ‍حِ‍‍ب‍‍ت «آخ»….

ز دس‍‍ت دل که یا رب «آخ»،

که یا رب غرق خون بی غرق خون بی

آخ،

آخ…

و اما دلم سخت تر در عجب است، که تو چگونه توانستی؟

 

ارسال شده در دل نوشته | نظرات (۱)