بایگانی برای شهریور, ۱۳۹۳

۳شهریور، پشت آن دیوار

شهریور ۷م, ۱۳۹۳

بازی روزگار تمامی نداره، هرروز باید به نوعی قدرت خودش رو به من پیر نشون بده.

شهریور ۶سال پیش بود، باروت میشه، ۶سال، دقیق مانند همون سن و سالی که برای اولین بار به سمت مدرسه رفتم برای باز کردن چشم هایم، به طور متفاوتی به دنیا. دقیق ۶سال پش بود، پست اون دیوار ایستاده بودی که من دیدمت، حالا بعد از این همه سال باز من برگشتم به همون مکان ولی تو دیگه نمیخوای… .

حدود ظهر و ناهار بود که اومدین، منم ناهار رو برده بودم تو اتاق و اماده بودم برای ورود مهمون هام، همه حرف ها و لباس ها و…، همه چیز دور سرم میچرخن و… اما امسال ناهار رو تنهایی، در انبوه آدم هایی ناآشنا در سلف خوردم و بغض در چشم و … .

اما

حالا قلبم تند تند میزد و استرس و دستپاچه گی هم اضافه شده بود تنها برای اینکه  شمارت رو بگیرم و صدات رو بشنوم و کوچکترین کار ممکنه برای زنده نگه داشتن اون خاطرات رو انجام بدم.

به همین سادگی، ۶ سال پیش و حالا… .

الو، بله، بفرمایید

الو….

 

ارسال شده در دل نوشته | نظرات (۲)