بایگانی برای شهریور, ۱۳۹۴

چهلم

شهریور ۲۷م, ۱۳۹۴

برای چهلم سهیلم می نویسم، مثل  آدم های گیج و منگ می مونم، مثلشون که نه، عین عین آدم منگ و گیجه گیج می مونم… .

همیشه می گفتم، باید اولین فرزندم رو در بیست و هفت سالگی داشته باشم، از قدیم ها، وقت هایی که سهیل محمودی در رادیو شعر می خوند، از اسم سهیل و بعد از معناش خیلی خوشم اومد، اسم پسر بزرگ ِ بابا رو می خواستم بذارم سهیل، اما حالا در سوگش باید بنشینم. همیشه با خودم می گفتم، باید پسر اولم رو مرد بارش بیارم، که اگه روزی من نبودم، عصای دست مادرش باشه، همدم مادرش باشه، قد کشیدنش رو ببینم و تو دلم قند آب کنن، اما حالا، باید برم سر گورش و براش فاتحه بخونم، برای سهیلم. نمی دونم که چی شد، اما راحت با دست هاش خاکش کرد، من واستاده بودم اون کنار، به اون دیوار تکیه داده بودم، مثل آدمی بودم که از ماشین پرت شده بیرون، له له بودم، سهیلم رو داشت خاک می کرد و من فقط نظاره گر بودم، لباس هام خیس خیس شده بود از بارون، زار میزدم زار میزدم، هیچ کاری از دستم برنمی اومد، من سهیلم رو داشتم خاک می کردم، خروار خاک، توی باغ داشتم خاکش می کردم، شب سکوت کویر هم روشن بود، من کاری از دستم برنمی اومد و اون جلاد …. .

الان پدر داغ دیده ام، قدم خمیده تر و خمیده تر شده، من داغ پسر دیدم…

 

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۲)

سوسنگ عمو

شهریور ۲۱م, ۱۳۹۴

بهش گفته بود، هوای عموتو داشته باش، کسی جز تو رو نداره، عموت تنهاست، دوستیت رو باهاش ادامه بده که اون تو غربت حداقل تنها نباشه…

امشب ٣تا جمله برام ارسال شد…

خوشحالم بااینکه چشمام بارونیه، خوش بخت بشی، از صمیم قلبم بهترین ها رو برات آرزومندم عمو، ان شاالله…
خنگ عمو بزرگ شده، داره عروس میشه، باورت میشه عاسنا، این داره عروس میشه و میره پی زندگیش؟ می خواد زن زندگی بشه و خونه زندگی بچرخونه؟؟ خنده و اشک، عجب آمیختگی جالبیست، یکی از اون دستمال کاغذی های پدر خوب لطفا برای پاک کردن صورتم لطفا….

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۱)