بایگانی برای فروردین, ۱۳۹۵

به وقت ِروز آخر اسفند…

فروردین ۲م, ۱۳۹۵

همیشه، کارهای آدمی می مونه برای روزِ آخر سال، مخصوص من که باید کارهای خونه و مادر رو انجام هم بدم. همیشه روز آخر باید میرفتم برای خرید آجیل و میوه و شیرینی و..، تازه باید به این هم فکر میکردم که پدر بزرگ خانواده هم هستن و برای همین باید چه مسائلی رو در نظر گرفت، و باید کمک دست مادر هم بود در یک خانواده ای که پدر فقط نگاه میکنن و..، تازه خرید های خودمم بود و وسطش به تو باید زنگ میزدم و بهت آمار میدادم که کجام و چیکار میکنم و این لباس سفیده بهتره یا آبی کمرنگ، برای اون شلواری که هفته پیش باهم گرفتم و… .

هه… ، اما چند شب پیش که داشتم می خوابیدم،یغنی دقیق شب ۲۹ اسفند امسال، داشتم به این فکر می کردم که امسال، هیچ کدوم از این دست کارها رو ندارم و فردا عین روزهای دیگه می تونم به امور و کارهای دیگم برسم. البته کاری که نداشتم، منم شروع کردم به اتاق تکونی و آواز خوندن برای در و دیوار… .

 

ارسال شده در تنهایی | نظرات (۰)