بایگانی برای خرداد, ۱۳۹۵

حس خونه…

خرداد ۱۴م, ۱۳۹۵

همیشه وقتی از سفر برمیگردی، دم ورودی شهر، بعد از چند روز مسافرت، شهر برات چشم نواز میشه و…، کلید که میندازی و در رو باز میکنی، انگار دلت پر از ارامش میشه و یه نفس راحت…،اخیش، بوی خونه دل ادمو گرم میکنه، دیگه از تخت و لهاف تشک نگم که عجب صفایی داره و اخیش… .

یعنی ٣ساعت میشد که موسیقی الکترونیک و هارد داشت کم کم سرم رو منفجر میکرد، از یه طرف هم نمیخواستم بگم عوضش کنه، چون داشت تند میرفت و تمرکزش با اون بود. کاپشنمو مچاله کردم و سرم رو تکیه دادم به پنجره، هندزفری رو چپوندم تو گوشمو از ایپد دوستم شروع کردم به موسیقی گوش دادن، و جالبیش این بود که پیش اون موسیقی محسن چاووشی برام شده بود ارامش بخش…
حالا دیگه کم کم به ورودی شهر رسیده بودیم اما دلم گرم نبود…، در این شهر، کسی که منتظرم نبود، انتظاری برای کم کردن فاصله ها نداشتم، برای سریع تر رسیدن، برای نفس کشیدن ِ شهری که #من_او هم همونجاست…
حالا خونه معنی دیگری رو برام داره، یعنی اونجایی که فعلا شبا رو سر میکنم تا صبح.
چندباری با خودم فکر کردم، همونطوری که سرم به شیشه بود، نه، نه…حس گرمی در وجودم پدیدار نشد… .

حس خونه…

ارسال شده در غربت | نظرات (۰)