حکایت نامه

دی ۱۸م, ۱۳۸۵

تو قدیما میگن شبی از شبهای اون روزگار، دوتا دزد میرن خونه یه بنده خدایی دزدی!

مشغول کارشون بودن که یکی از این آقایون یه تیکه نون که یه گوشه کناری بوده میزاره تو دهنشو میخوره. بعد یدفعه به دوستش می گه زود بزنیم از این خونه بیرون!

وقتی که میرن تو کوچه رفیقش بهش می گه چی شد که یدفعه این جوری شدی؟   آقای دزد می گن: من نون این خونه رو خوردم و از جایی که نون و نمکشونو بخورم دزدی نمی کنم !!!

ای بابا از دزدهای قدیم ولی ما توی این زمونه ………!!

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۰)

گذاشتن یک پاسخ