دل نامه

دی ۱۱م, ۱۳۸۶

خیلی وقت بود میدان انقلاب نرفته بودم و لا به لای کتاب فروشی ها چرخی نزده بودم ، یه زمانی کارم شده بود چرخ زدن توی این دست دوم و قدیمی فروشهای انقلاب ، چه کتابهایی از اونجا خریدم مثل شوهر آهو خانوم ، چرندو پرند ، شلوارهای وصله دار و… . خیلی وقت بود این حس ها رو از دست داده بودم اما ۲هفته پیش دیگه به خاطر کتابهای دانشگاه مجبور شدم برم و یه سری به کتاب فروشی های میدان انقلاب بزنم . خیلی از این اتفاقات برام پیش می یومد که یه کتاب رو ازبین صدهاکتاب انتخاب می کردم و توی همون مغازه شروع می کردم به خوندن و غرق می شدم توی داستان که یدفعه صدای فروشنده بلند می شه که آقا…، بعد کتاب و می خریدم و می نداختم بین ۲تا کتاب قطور درسی تو کیسه و میرفتم دنبال کتابهای دیگه … . از یکی دیگه حس هام جونم برات بگم که کم کم داشت به صندوقچه خاطران می رفت این بود: دیدی توی اتوبوس ایستادی و هنوز مزه اون چند صفحه از کتاب زیر دندونت مونده وتا یه جایی خالی میشه زود می پری و می شنی ، بعد کتاب و باز می کنی و شروع می کنی به خوندن و تا داری می فهمی که چی به چیه می بینی که رسیدی به ته خط و باید… . تازه از کارهای همیشگی و باحالم تو انقلاب اینه که ببینم کتاب من او تا چه چاپی تجدید و قیمتش چند شده. بحر حال این اتفاقات برای من لذت بخش و جز خاطرات شیرین زندگیم به حساب می یاد.

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۰)

گذاشتن یک پاسخ