دیگه کم کم داره صدای بوق و جرسش به صدا در میاد

دی ۲۱م, ۱۳۸۵

وقتی توی خیابونها راه می رم، یه باد سردی دیگه توی این روزها به صورتم می خوره و باد سرد ناقلا از آستین کاپشن پاییزیم می زنه می ره بالا تا گرمای آتش دلم و یک کم کنه. همیشه این موقع سال که می شه ، وقتی توی کوچه وخیابونها قدم می زنم، برگهای رنگارنگ درختانی که گوشه گوشه پیاده رو وخیابونها رو پوشونده می بینم، می پرم و زیر پام فشار می دم تا خش خش کنند بعد همیشه این شعرو زمزمه می کنم: خیزید و خزایید که هنگام خزان است باد خنک از جانب خوارزم وزان است این برگ رزان بین بر آن شاخه وزان است گویی به مثل پیرهن رنگ رزان است یک چیز جالب دیگه که خیلی این چند وقته نظرم و جلب کرده ،وجود حکمت خداست. پایییز فصل سردی هواست و پوست بدن سردی این ماه رو خوب حس می کنه ولی در عوضش خدا گرمی رو به چشمها داده . توی این ماه وقتی که به این برگهای رنگارنگ و ابلغ درختان نگاه می کنم که با چه رنگهای گرمی رنگ آمیزی شدن ،گرمی ای درون وجودم پر می شه. باز هم ازاین بازی ها هست، مثل ماهی که دادن به شبهای تار، رنگ سرخ زیبایی که آتش تو شب سیاه دل و چشم آدمی رو گرمم می کنه و خدا با حکمتش… .

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۰)

گذاشتن یک پاسخ