دل نامه

اسفند ۴م, ۱۳۸۶

به خدا دیگه خسته شدم ، دیگه طاقت ندارم ، یه وقتهایی آنقدر سعی می کنم یه چیزی رو تو دهنم فرو کنم که صدام در نیاد که خفگی بهم دست می ده ، هر چی بیشتر می گردم به بد بودن و زشت بودنش بیشتر پی می برم ، تحمل ندارم ، می ترسم ، خیلی دنیا و آدمهاش یه جور دیگه هستن ، می ترسم ، دارم بی احساسی رو می بینم اما…..بیا ، خیلی چشم انتظارتم، بیا. دلم دردی که دارد با که گوید گنه خود کرده تاوان از که جوید دریغا نیست هم دردی موافق که از بخت بدم خوش خوش بموید چی بگم ، دیگه بریدم……

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۰)

گذاشتن یک پاسخ