متافزیک در کالبد زن همسایه

اردیبهشت ۱۱م, ۱۳۹۰

(به نمادها توجه کنید)

این چند روز را حسابی خوابیدم. کم تر فکر می کردم. حتی به خواب های دلهره آور هم فکر نمی کردم. البته اسمش بی خیالی نبود. یعنی اسم مشخصی نداشت. حتی مردد هم نبودم. یا چیزی شبیه غم و نا امیدی و استرس و افسردگی هم نبود. گفتم که، اسم نداشت. نمی شود گفت بد. شاید شبیه آدمی که آخر فیلم را دیده اما هنوز امید دارد. آن هم نه به متافیزیک. به چیزی که عقلاً و شرعاً و عرفاً و قانوناً وجود ندارد.

منظورم خلاء نیست. خلاء وجود دارد. منظورم یک «هیچ»ِ سنگین است که هیچ ترازویی حسش نمی کند. یک تناقض مرطوب که ادراکش محال باشد. تناقضی که تعریفش نیازمند دو مقدمه ی متناقض دیگر باشد. و همین طور تا آخر تناقضات مثل باکتری زیاد و زیادتر می شوند و در حال چرت بعد از ظهر همه چیز برای آدم روشن می شود و در همان حالت خواب کلی بر نبوغ ریاضی ات آفرین می گویی و تصمیم می گیری که به محض بیداری همه ی راه حل را تا رسیدن به نتیجه، مکتوب کنی که هیچ وقت یادت نرود اما . . . یک چیز را باز هم یادت می رود. یادت رفته که در خواب مردی و دیگر قرار نیست که از خواب بیدار شوی. خب مسئله ی تازه مردن در خواب است. جوابش چیست؟ مهم ترین کار حفظ آرامش است. برای مرحله ی بعدی احتیاج به کمی تفریح دارم. سری به خوابِ زن همسایه می زنم ببینم چه خبر است. زن خوبیست.می توانم ماجرای علمی حل تناقضات را برایش توضیح بدهم. خیلی خوب می شود. البته خوبی‌اش توضیح ماجرا برای او نیست، خوبی‌اش این است که او علاقه ای به این مسائل ندارد. نتیجتاً به یک مسئله‌ی علمی دیگر می پردازیم و چه چیزی بهتر از آناتومی بدن. کار را با سئوال شروع می کنم: در شکل ما چند تفاوت وجود دارد؟ آن ها را پیدا می کنیم، لمسش می کنیم، می فهمیم، و با تمام وجود این ادراک را با روش «اصطکاک» به اشتراک می گذاریم.

 

پ.ن:

باز هم بازی اعتماد، این بار با دیگر همراه باوفا، حسین خان ِ گل ِ گلاب، که آفتاب پاییزی رو می نویسه. سبک نوشتن با صابر جان فرق داره، البته الان فکر کنم خیلی رعایت کرده و اینکه پیشتر باید خوانده اش باشی تا از اسرار مگویش سر درآورید.

باز هم از اینکه چراغ اینجا رو رشن کرد، ازش ممنونم.

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۲۵)

۲۵ پاسخدر “متافزیک در کالبد زن همسایه“

  1. صابر می‌گوید :

    عالی عالی

    راستشو بگم از اول که خوندم هی گفتم این متنه باسه حسینه یا نه اما تهش که دیدم گفتم نه! رعایت کرده که هم رعایت کردنش قشنگه هم رعایت نکردنش و رهاییش

    در کل من یکی که از خوانندگان پرو پاقرصشم و دوسش دارم زیاد !

  2. شغاد می‌گوید :

    سلام
    خدا رحم کرد خواب بود و مرده!!!

  3. آسو می‌گوید :

    همین کارها رو میکنین هر تهمتی بهمون میزنند دیگه چرا میری خواب زن همسایه جرات داری برو خواب قصاب محلتون ببین چطور با ساتور ریز ریزت کنه
    خوب بود از اون بحثاست که من دوست دارم ولی بیخیال میرم یه چرتی بزنم شاید این دکتر …رو گیر بیارم یه مدیریت جهانی یادش بدم که خودش کیف کنه

  4. مهدی می‌گوید :

    خداییس من نفهمیدم….البته شاید چون چند ساعت دیگه میان ترم انتگرال دارم….شاید

  5. باد صبا می‌گوید :

    چه خوب که چند روزی به استراحت گذشته.
    جالب بود.
    موفق باشید و به امید فردایی بهتر

  6. نادی می‌گوید :

    عجب ادراک اصطکاکی بود این خواب

  7. خـــــآتون خـــــآموش می‌گوید :

    بد نیست من هم کمی به مباحث این چنینی بپردازم :))

  8. diozen می‌گوید :

    salam, mamno0n az hozour por meretoon

  9. حسین می‌گوید :

    الان که می خونمش بیشتر خوشم میاد
    البته هر چیزی که تو وبلاگت باشه بهتره
    اما در کل این چه مزخرفی بود که من نوشتم؟
    سلام . . .

  10. سید مجیب می‌گوید :

    😉
    عزیزی

  11. ساقی می می‌گوید :

    دنیای جالبی رو تجربه کردید… دنیای هیچ…

  12. مهرآیین می‌گوید :

    جواب:پشت هیچستان.درب و داغون.

  13. نوشینه می‌گوید :

    جالب بود فکر کردم نوشته خودتونه

  14. دلتنگ می‌گوید :

    سلام.
    من مدتی هست که تو هیچ سیر می کنم. البته تو اوهام هیچ خونه همسایه نمی رم. هیچ جا نمی رم!!! زمان و مکان و همه آنچه هست که در واقع هیچ نیست متوقفن !

    خخخخخخخخوش باشین

  15. سید مجیب می‌گوید :

    ممنونم که یادم بودین. مثل همیشه لطفتون شرمنده ام کرد اما خسته و خرد تر از اونم که حال مهمونی رفتن رو داشته باشم اگرچه اومدن به بزم شما همیشه آرومم می کنه !!!
    ممنونم و مثل همیشه آرزوی خوشی و شادی و موفقیت می کنم واستون !

  16. ساما می‌گوید :

    درود
    ممنون از اجابتت
    و پوزش از تاخیر من در جواب.

  17. جست در خطر؛ بازی اعتماد — درویشی نشسته بر پوست پلنگ [نسخه ی بی تو ] می‌گوید :

    […] را نگاشت، در عوض تناسخ دوست داشتنی را برایش نوشتم. ۱۰٫ متافیزیک در کالبد زن همسایه را حسین برای اهل دل نوشته است. ۱۱٫ باز اهل دل میزبان مد […]

  18. محمد ح می‌گوید :

    به قول بتهوون:
    بهترین لحظات زندگی من، لحظاتی بود که در خواب بودم.
    راستش رو بخواین برای من هم مثل این آقای بتهوون خواب ورویا بهترین زمانهاست، چون زندگی تلخی زیادی نشون میده اما توی خواب ورویا…

  19. زادچهر می‌گوید :

    هاهاها

    عالی!

    منتظر پست بعدی! یعنی از کی میتونه باشه آیا؟

    *بی نظیر باشید*

  20. سید مجیب می‌گوید :

    نه دیگه، خودم باید بنویسم 😀

  21. ثنا می‌گوید :

    ازاین پیچیده نوشتن خوشم میاد….

  22. زیتون (روان شناسی ازدواج) می‌گوید :

    سلام

  23. زیتون می‌گوید :

    ببخشیدعنوان اشتباه شد

  24. شغاد می‌گوید :

    سلام
    ما که بیرون برو نبودیم بیرونمون کردن…
    با توجه با عنایات ولیعصر عج بعد از حمله شدید ارتش سایبری به وبگاه اینجانب و تخریب آن از بن، تصمیم به کوچ دائم گرفتم.
    تو خونه جدید منتظر شما هستم.

  25. خلعت می‌گوید :

    یا چی؟
    شما چی؟
    چند ترم چی خوندی؟
    میشه گفت از این کامنت ها و نویسنده هاشون متنفرم
    اگرچ انتظار دیگ ای هم نمیره! ازشون!!!!!

گذاشتن یک پاسخ