او

اردیبهشت ۲۰م, ۱۳۹۱

در برزخ بودم و هستم. نه که ندیدمش، دیدمش، اتفاقا همون شب خوندمش اما در مانده بودم که چه بگویم و …

بعضی وقت ها میشه مثله الان که…، بذار یک خاطره بد تعریف کنم، یک خاطره ای که شاید بتونه اون چیزی رو که می خوام به تصویر بکشه. مادر یکی از دوستام سرطان گرفته بود، می گفتن این دم دمای آخر اگه هر تکه ای از بدنش رو بلند می کردن ، باعث خرد شدن استخون هاش میشده، حالا شرح درد این روزهای من، دچار این سرطان شده، نمیشه ازش حرفی زد، نمی تونم کلام از کلام جدا کنم و شرح بدم، نمی دونم اینجا از چی بنویسم، چی بگم، انقدر در خودم ریختم که الان دیگه نمیشه تکه از اون رو بلند کرد و بیان کرد.

جام می بر دستی می گفت مثل هجرت می مونه، رفتم لغت نامه رو نگاه انداختم، دقیق هجرت معنی میده، رفتن از منزل، اونجایی که گرمی داره و هم نفسی، ب سرای ناآشنا. اما اون شراب بر دست بود و من سکوت در زبان، در دل، در نگاه و …. .

یاد قدیم های مهتابی که هیچ، وقتی تنهایی و وقت تنها چیزی است که زیادی داری، نه تنها وقتی می خوای ته چین مرغ درست کنی بلکه وقتی وقتی وقتی وقتی…. .

دیوانه وار ترین نکته این روزهایم، اینه که نمی دونم از کجا و کی و چطورش بنویسم، دم از دمم بر نمیاد ، چ برسه کلمه ای برای شرح هجرت.

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۱۱)

۱۱ پاسخدر “او“

  1. صابر می‌گوید :

  2. سید مجیب می‌گوید :

    سکوت؟؟!!!!
    شما دیگه چرا؟؟؟
    چیزی بگو، حرفی بزن

  3. فاطمه می‌گوید :

    اما چی؟
    چرا دوست دارین واژه ها رو رها کنید؟
    واژه ها برای بیان احساسات باید به بند کشیده بشن
    باید …

  4. اذرنوش. زادچهر می‌گوید :

    صبح خیلی زودیه! من خابم میاد! امروز چهارشنبه است! این پست!

    شب میام و می نویسم اینجا!

    الان نه!

    سلام اقای یزدی شایدم یزدانی!

  5. ساناز صلح‌دوست می‌گوید :

    که کسی هیچ‌ وقت معنی اون پاراگراف اولُ نمی‌فهمه تا وقتی دچارش نشده باشه

  6. سمفونی ادب می‌گوید :

    سلام.
    چه حالی چه روحی !!
    ظاهرا دنیای غرب خیلی اذیتتون کرده نمیشه یه سر بیاید ایران …
    آخه اهله دلا که نباید برزخی شن …
    با آرزوی روزهای خوب.

  7. یک نفر می‌گوید :

    وقتی اینقدر مبهم مینویسین چطور میخواین از برزخ خارج شین؟

    بالاخره این دردها باید از یه جا سر باز کنه ، و هیچ کس جز خودتون نمیتونه شروع کنندش باشه …

  8. سعیده می‌گوید :

    از بعضی چیزها اگر ننویسی می شود کلاف سردر گم
    اما حیف که خیلی چیزها را نمی توان در قلم جا داد…

  9. مه ناز می‌گوید :

    خب خیلی وقت ها به هجرت فکر می کنم، خیلی از اطرافیانم به هجرت فکر می کنند… بعضی وقت ها برای توصیف ِ بعضی حس ها، کلمه کم می آوریم… خیلی ها هستند که جسمشان هجرت نکرده، روحشان شاید خیلی وقت است هجرت کرده… هجرت شاید یعنی رفتن از سرای منزل ِ ناآشنا به جایی غریب تر…
    جای جای ِ این خاک ِ لعنتی روز به روز غریب تر می شود… آنقدر که در روز خیلی هایمان به فرار از این همه غریبه شدن فکر می کنیم…

  10. خانم بوک می‌گوید :

    توی یه کتابی از کریستن بوبن خوندم که نوشته بود هرکسی اندازه ی تنهایی خودش را می داند و بس. و من چقدر با این جمله موافقم. امابا تمام اینها حس هایی هست که مشترک اند دردهای پنهانی که شاید هیچ وقت ازشون حرفی نزنیم اما وقتی از زبان دیگری می شنویم شرحی میشه بر احوال خودمون اونوقته که آشنا میشه اون رو می فهمیم میخوام بگم که می دونم اون حرفهایی که حبس میشن توی دل ادمی چطوری اند منم اونها رو حس کردم.
    با تمام اینها، خوب باشید آقا سید روزهاتون آفتابی.

  11. نِد نیک می‌گوید :

    من که می دونم. اما شاید تو باید خیلی عوض بشی تا یه تکه اش را بنویسی

گذاشتن یک پاسخ