هر روز

خرداد ۱۷م, ۱۳۹۱

هر شب، روزی چند دفعه، شده کارم سرک کشی. سرکی به تنها دریچهِ ممکن. وای که چه می دانی، سخت شدن نفس، صدای مهیب قلب در سینه، خدا خدایی که بر زبان است و چشمانی که می گویند، ای خدا کاش تنها یک تن را بشود در آن قاب دید و خدا خدا خدا، هنوز به دو نرسیده باشد،همین جاست که سرما به پشت تنم می خزد و دست هایم را سست می کند، حالا پاهایم هم سرد شده اند، باز شو لعنتی باز شو، زودتر ، باید دید… .

دلم هری می ریزد و نفسم یک مقداری راحت تر از گلوی خشکیده ام به جریان می افتد، اما بعد بغض است و نگاه.  باز دفعه بعد، باز روز از نو و روزی از نو، چه روزی ای، باز همان سپید و سیاه شدن صفحات در جلوی چشمانم.

باز هروز… .

 

پ.ن

شب
همیشه دست‌هایش را
بر چشم‌هایم می‌گیرد
تا او را از روی صدایش بشناسم
می‌دانی چه بر سر جهان می‌آید
اگر تورا فراموش کنم
چه بر سر جهان می‌آید
اگر زنبوری شاخه گلی را فراموش کند
یا گنجشگی دانه را
انگار
کوچ تمام پرنده‌ها
به سمت درختی بود
که با برگ‌هایش باد را تکان می‌داد
درختی
که تو سال‌ها زیر سایه‌اش می‌نشستی
و حالا کتابی عاشقانه است
فکر کن
به ماجرای دزدی
که تمام ساعت‌های دنیا را دزدید
تا معشوقه‌اش دیگر پیر نشود
من
پیر شده بودم
وبر سر دو راهی
خیال کن
هر کدام از دست‌هایت تفنگی‌ست
یکی دوست
یکی دشمن
و تو بمانی
کدامیک را برداری و
شلیک کنی …
مهدی اشرفی

 

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۹)

۹ پاسخدر “هر روز“

  1. نِد نیک می‌گوید :

    به کجا سرک می کشی؟

  2. نِد نیک می‌گوید :

    شعرت خیلی انتخاب خوبی بود. شرح حال این دوران

  3. صابر می‌گوید :

    زهی عشق …

  4. زهرا می‌گوید :

    شاید بر خلاف ظاهرش پر بود از امید … امید برای سرک کشیدن هر روزه به تنها دریچه ی ممکن !

    و شعر که فوق العاده بود …
    “فکر کن
    به ماجرای دزدی
    که تمام ساعت‌های دنیا را دزدید
    تا معشوقه‌اش دیگر پیر نشود”

  5. غبیشی می‌گوید :

    دلتان خرم سید.

  6. سیامک مختاری می‌گوید :

    هو
    سلام و سپاس از سید,عزیز!نوشته و شعر خواندنی وجالبی بود.روزها گر رفت…
    با بهترین آرزوها

  7. ام نخعی فر می‌گوید :

    با درود به یار قدیمی عزیز
    من بعد از یک غیبت تقریبن کبرای ۱۶ ماهه برگشتم
    برگشتم تا دوباره همون دوست قدیمی باشم
    به امید دیدار

  8. سعیده می‌گوید :

    گاهی دنیا دست میگذارد روی گلوی آدم،میخواهد نفس راببرد…تحمل…عادت…شاید روزی بر روزگار پیروز شود آدم

  9. دیوژن می‌گوید :

    چه د لنوشته ی غم افزایی.
    اما بعد بغض است و نگاه
    زمانی که حتی نمی توانی بغضت را بترکانی.

گذاشتن یک پاسخ