زنگوله روزگار درگوش من نجوا می کند!

مهر ۲۴م, ۱۳۹۱

روزگارم در این روزهای سرد شده، هعی بیام اینجا رو باز کنم، بنویسم، بنویسم، بنویسم، سرمو بذارم به دیوار همین بغل( بغل، چه کلمه ی غریبیست!!!) اشک هایم رو بریزم تا خسته شوم، بعد برم تا روز بعد، بعد بیام بنویسم، بنویسم و باز سرمو بذارم به همین دیوار این بغل باز…، و بار روز بعد بیایم و … و مثل همیشه پاک کنم هرآنچه نگاشته بودم و بروم، اما… .

غربت سخن عجیبی است. درک و شهود سخت است. روز و روزگاری، وقتی آدمی از همه جا می بره و خسته میشه، همین که شب میاد خونه، میشینه جلوی تلویزیون و همین که مادر غذایی میذاره جلوش، کلی از درد و دل هاش کاهش پیدا می کنه، اما اگه همین چیزهای بسیار کوچیک روزمره رو از آدمی بگیرند و غمی داشته باشی که ندونی چطوری و با چه کسی می تونی در میونش بذاری تا یکم آروم بشی این کم کم میشه چیزی که از پا درت میاره و از پا داره درم میاره.

 

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۴)

۴ پاسخدر “زنگوله روزگار درگوش من نجوا می کند!“

  1. susan می‌گوید :

    in rooza migzare amoo
    taghat biyar…

  2. مه ناز می‌گوید :

    😐

  3. سمفونی ادب می‌گوید :

    یکی از آقای کوینر پرسید که آیا خـــــــــــــدایی وجود دارد یا نه؟
    آقای کوینر گفت:
    “به تو توصیه می کنم فکر کنی که آیا با دانستن جواب این سؤال رفتارت تغییر خواهد کرد یا نه. اگر تغییر نکند موضوع منتفی است. اگر تغییر بکند حداقل می توانم اینقدر کمکت بکنم که تو تصمیم خودت را گرفته ای:
    تو به خدا نیاز داری.”…!
    برتولت برشت
    سلام.با آرزوی روزهای خوب برای شما.

  4. فاطمه می‌گوید :

    نوشته ها چهره ی دیگری از مجیب، آسدمجیب…
    تو خوبی?خوب باش
    چرا هیشکی نیست خنده هاش واقعی باشه?!
    کاش نوشته هات جاست ایمجینیشن طور باشن

گذاشتن یک پاسخ