شبانه ها

آذر ۲۳م, ۱۳۹۱

“آخرین کلمه که تمام شد، خودکار را با حرص کوبیدم روی میز . بعد ترسیدم. ساعت را نگاه کردم. پنج دقیقه مانده بود به یازده . نکند لاله را از خواب بیدار کرده باشم. تند پا شدم و در اتاق را باز کردم. وسط پذیرایی، به پهلو خوابیده بود و شکم برآمدهاش، انگار برای خودش زندگی جداگانهای داشته باشد، ولو بود. جلو رفتم و پتو را کشیدم رویش. این طور موقعها دلم بیشتر میگرفت. این که این قدر زنم خوب است که تنها اتاق خانه را سپرده به من، و پذیرایی شده اتاق خوابمان. میدانستم ارزشش را ندارم و همین بیشتر حالم را بد میکرد.”

وقتی یک تخت داشته باشی، اونم از مدل دبل کینگ با چهارتا متکا، ۳تا پتو، می تونی راحت یکی رو بپیچی دور خودت و وقتی دور آخر رو زدی دوباره خودتو غرق کنی در داستان که:

“نیم ساعتی بود که کنار لاله دراز کشیده بودم. یکی دو بار غلت زده بود و باز شکمش از زیر لباس گشادش بیرون افتاده بود و هر بار پتو را کشیده بودم رویش. تمام مدت، از این که سیگار ندارم کلافه بودم. میدانستم حالا حالاها خواب به سراغم نمیآید. میدانستم وقت خوبی است بروم سراغ یکی از داستانها و ترجمه را شروع کنم. داستانی که پر باشد از کلمه هایی مثل… مثل…”

الان صدای قلپ قلپ غرق شدن من از لای همون پتوی اولی که پیچیدم دور خودمو دستمو به زور از لاش بیرون آوردم میاد، گوش کن، صدای غرق شدنم در او.

پ.ن:

یاد پست مادر نگار و سهیل نیز بی لطف نیست.

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۳)

۳ پاسخدر “شبانه ها“

  1. حسین فاطمی می‌گوید :

    هنوز هم نوشته های سید جان ما، زیباست.
    خیلی مخلصیم.

  2. ناله‌های یک درخت می‌گوید :

    سلام
    خیلی عالی بود. چسبید

  3. آسو می‌گوید :

    سلام
    میدونم خیلی نامردم میرم یه سال بعد میام
    ولی زندگی خیلی…
    موفق باشی

گذاشتن یک پاسخ