تقارن شب ها

دی ۱م, ۱۳۹۲

بازی این روزگار عجیب حیرت آور است، عجیب.

می خواستم این پست رو دیشب بذارم، اما نشد. ۲سال پیش کجا بودم و الان کجام. نمی دونم بخندم و یا گریه کنم، لعنت به تو ای روزگار، لعنت.

وقتی دیشب پیاده این راه رو تا اینجا میومدم، همش داشتم به ۲سال پیش فکر می کردم، فکر می کردم و فکر می کردم، کلی حرف تو ذهنم بود، کلی مطلب، ولی امان از سرمای سوزان زمستان که همه چیز رو از سر آدمی میندازه و هوش و حواسی برای آدم نمیذاره و شاید هم تو شدی زمستون و… .

یاد دو سال پیش و اتفاقاتش داره هنوز خفم میکنه، ای کاش نمیشد و ای کاش…، ای کاش نمیذاشتی، نمی دونم افتادم بین هزار داستان و هزار جوش و خروش و فکر و خیال و واقعیت و هزار هزار هزار چیز، که فقط

هروز

پیرترم می کند.

در این دو سال، تلاشت خوب بود،

خوب پیرم کردی

خوب پیر شدم.

پ.ن:

بعد از دوسال، رسیدم به شب اربعین خودم، رسیده ام سر مزار خودم، رسیده ام سر…

 

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۳)

۳ پاسخدر “تقارن شب ها“

  1. صابر می‌گوید :

    اگه واقعا رسیدی خودش خوبه
    این یعنی نمردی!

  2. ندنیک می‌گوید :

    سلام
    امیدوارم این روزها که فاصله ای از این پست می گذرد بهتر تر باشی

  3. خانم بوک می‌گوید :

    ادم گاهی یه دفعه که متوجه خودش میشه می بینه چقدر پیر شده!بعدباخودش میگه،اینهمه مدت کجابودم!

    خوب باشید همیشه آقا سید
    سلام.

گذاشتن یک پاسخ