آقای داماد…

مرداد ۹م, ۱۳۹۴

یک هفته، شاید هم بیشتر، هعی تو ذهنم ول ول می خورد که بیام بنویسمش، اما این سیب لعنتی هی چرخ می خوره و چرخ می خوره و ..، نمی دونم، روزگار خسته نشده از به رخ کشیدن خودش به من؟

می بینی من او، از کجا به کجا رسید داستان؟ وقتی که حرفهایم اساطیری بود، راست بود، این روزگار جنبه آن اساطیرها رو نداره، آن دوست داشتن های سابق دیگر نیست، آن وعده ها همه سرخرمنی است، وقتی اسبمان از پل بگذرد، دیگر داستان روی دیگری پیدا میکند.

 

خسته ام، فقط کلکم زودتر کنده بشه و ….

 

 

ارسال شده در هه | نظرات (۲)

۲ پاسخدر “آقای داماد…“

  1. خانم بوک می‌گوید :

    بایدآدم طاقت بیاورد. یک طوری بایدنگذاردکه تمام بشود.سخته اما میشه دوام آورد.زندگی رو نمیشه حدس زد.
    سلامت باشیدهمیشه آقا سید

  2. صابر می‌گوید :

    نه دیگه این باسه ما دل نمیشه …

گذاشتن یک پاسخ