نامکرر است…

بهمن ۹م, ۱۳۹۴

داشتم می خندیدم، یهو شد  لبخن و، بعدش ماسید تو صورتم…، کش اومد و کش اومد…

می گفت چقدر عوض شدی، یعنی این چیزا چیه که داری میگی؟ #هه…

سال ها قبل در حادثه ای ، دلم رو از دست دارم، فلج شده بود، منم مجبور شدم یه روزی وسط ماه رمضون، وسط تابستون، بکشمش، براش تشییع جناه هم همین جا برگزار کردم و مراسم سه و هفتش رو توی همین جا، باز برگزارکردم اما حالا، خودم مردم، هـه، اتفاقا الان مراسم خاکسپاریمه. می خوام کم کم دفن کنم خودمو، خود ِ خودِ خودمو، تلخه، می دونم، خیلی تلــــخه، اما میشه، یعنی شد، سخت نباید گرفت، من قبلن هم دل َ م رو کشتم، شد، یه روزی هم اون حیله گر دهر، سهیلم رو کشت، دیگه عادت کردم، باید رها شد در باد، خاکسترمو باید رها کنم در باد و…. .

 

پ.ن: تیتر از منزوی بزرگ:

تنها دهان توست که دل را نمی زند      قندی که در مکررِ خود نامکرر است

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۰)

گذاشتن یک پاسخ