تاج محل

مرداد ۱م, ۱۳۹۵

اولین شوک این مدلی زمانی بهم وارد شد که یهو دیدم عقربه ها روی ساعت ۱۰صبح، روی ساعت مچی بندقهوه ایه صفحه سفیدم واستادن. دلم هرررری ریخت، هر فکری که بگی دوید تو ذهنم، سینم تنگ شد و زل زدم به صفحه ساعتم.

جونم برات بگه که چند روز پیش یهو دلم یاد هندستون کرد،اونم چه هندستونی، یاد اون دوغ های لیوانی و با اون نی هایی که باید میکوبیدی وسطشون و هنوز هم داخل ِموزه ی داشبورد اثراتی ازشون پیدا میشه و فلافل های نصفه با سس خوشمزه ی مخصوص و … . با کلی ذوق و شوق توی روز روشن رفتم به سمت تاج محل، تقریبا روبروش واستادم، اینور و انور رو نگاه کردم، هان یعنی چی؟؟؟ اون جیگرکی که کلی بعد از تاج محل کنارش بساط کرده بود، بود، اما از اونی که باید باشه خبری نبود. هیچه هیچ، فکر کردم واقعا تهران تغییر کرده و من ندیدم اما ماشین رو طبق معمول اون محدوده دوبل پارک کردم و پریدم از جیرگی سوال کردم که … .ای بابا، حتی دل و دماغ شرح دادنشم ندارم، دل اما گفت یه چند وقتیه که جمع شده. حالا باز یکی دیگه از جاهایی که میشد با هر لقمش خاطره بازی کرد، جمع شد و رفت… . شاید رفت همونجایی که تو رفتی. شاید رفت، برای اینکه تو می خوای همه چی بره، شاید هم داری همه چیز رو می بری که خیالت راحت بشه، اما هه، همه رو هم حتی اگه جمع کنی، فکر کردی می تونی خیابون ها رو جمع کنی، فکر کردی من هم…؟!!!

دلم بدجور گرفت، توی اون فاصله ای که صدای صاحب مغازه جیگرکی توی گوشم داشت زنگ میزد تا برسم به ماشین، یهو یاد عقربه های تقریبا روی ۱۰ ایستاده ای افتادم که ساعت بند قهوه ای صفحه سفید چند وقتی قبلش برام شده بود زنگ اولین نشونه.

 

ارسال شده در تنهایی | نظرات (۰)

گذاشتن یک پاسخ