شروع میشه…

دی ۹م, ۱۳۹۱

یه وقت هایی دلتنگ میشم، یه وقت هایی میشینم و یاد می کنم، یه وقت هایی یعنی همیشه، دوبار، همیشه دوبار، یعنی همیشه وقتی می خوام بخوابم، دوبار قبل از خواب، اون وقت هایی که می خوام چشم هامو ببندم، دوبار فکر می کنم…، دوبار زمزمه می کنم…، بعد می خوام بخوابم، بعد می خوابم.

بعد خوابم نمیبره، بعد دوبار دیگه فکر می کنم، دوبار دیگه یاد می کنم، دوبار دیگه بوشُ نفس می کشم، قرار بود دوبار باشه قبل از خواب، هر شب، اما بازم خوابم نمیبره، دوباره سعی می کنم، دوبار یادش کنم، دوبار صداش کنم، دوبار بهش فکر کنم…، بعدش بخوابم، بعدش دوباره نمیشه خوابید، دوباره خوابم نمیاد. خب، پس باید مثل همیشه دوبار بهش فکر کنم، دوبار یادش کنم، بعدش بخوابم، دوباره بهش فکر می کنم…، عکس ها و نوشته ها و پیامکها رو بالا پایین می کنم، بعد سعی می کنم بخوابم. سعی کنم غرق بشم در دنیای خیالاتم و بخوابم… .

چیکار کنم باز نمیشه، پس ایندفعه مثل هرشب، قشنگ باید دوبار بهش فکر می کنم، دوبار یادش کنم، دوبار در ذهنم مرورش می کنم، بعدش می خوابم، وقتی آدم یاد خاطره های قدیمی میفته، ای…، یکم چشم های آدم گرم میشه و گونه های آدم خیس، شروع میشه شروع میشه، داغ دل آدم تازه میشه، شروع میشه شروع میشه… .

باز سعی می کنم فردا شب هم دوبار بهش فکر کنم، دوبار، قبل از خواب، مثل همیشه.

 

پ.ن: اول می خواستم یک پادکست بذارم اینجا، که صدای نفس زدن و سرفه هام هم توش باشه، کلا این نوشته شده بود ۴دقیقه و ۳۶ثانیه اما… .

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۲)

باز این شب، در میزند

آذر ۳۰م, ۱۳۹۱

 

چه فرقی است بین دل من و انار؟!

هر دو قرمز

هر دو را دوست می داشتی، زمانی

دوست داری آبش را بگیرم یا که بشینم برایت دون دونش کنم؟

بیا بنشین

دلم را برایت دون دون خواهم کرد، دَمی بنشین

نوش کن و لذتش را ببر

من هم می شینم و به تو نگاه می کنم و

همچون انار خون دل از خویش می‌خورم

اما

قول می دهم، نه حافظ می آورم که از

درد فراقم به تو اشارتی کند، نه از درد غربتم برایت چیزی گوید

و نه خودم شرح پریشانی این روز و شبها را به میان کشم.

 

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۰)

شبانه ها

آذر ۲۳م, ۱۳۹۱

“آخرین کلمه که تمام شد، خودکار را با حرص کوبیدم روی میز . بعد ترسیدم. ساعت را نگاه کردم. پنج دقیقه مانده بود به یازده . نکند لاله را از خواب بیدار کرده باشم. تند پا شدم و در اتاق را باز کردم. وسط پذیرایی، به پهلو خوابیده بود و شکم برآمدهاش، انگار برای خودش زندگی جداگانهای داشته باشد، ولو بود. جلو رفتم و پتو را کشیدم رویش. این طور موقعها دلم بیشتر میگرفت. این که این قدر زنم خوب است که تنها اتاق خانه را سپرده به من، و پذیرایی شده اتاق خوابمان. میدانستم ارزشش را ندارم و همین بیشتر حالم را بد میکرد.”

وقتی یک تخت داشته باشی، اونم از مدل دبل کینگ با چهارتا متکا، ۳تا پتو، می تونی راحت یکی رو بپیچی دور خودت و وقتی دور آخر رو زدی دوباره خودتو غرق کنی در داستان که:

“نیم ساعتی بود که کنار لاله دراز کشیده بودم. یکی دو بار غلت زده بود و باز شکمش از زیر لباس گشادش بیرون افتاده بود و هر بار پتو را کشیده بودم رویش. تمام مدت، از این که سیگار ندارم کلافه بودم. میدانستم حالا حالاها خواب به سراغم نمیآید. میدانستم وقت خوبی است بروم سراغ یکی از داستانها و ترجمه را شروع کنم. داستانی که پر باشد از کلمه هایی مثل… مثل…”

الان صدای قلپ قلپ غرق شدن من از لای همون پتوی اولی که پیچیدم دور خودمو دستمو به زور از لاش بیرون آوردم میاد، گوش کن، صدای غرق شدنم در او.

پ.ن:

یاد پست مادر نگار و سهیل نیز بی لطف نیست.

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۳)

دلهره های پایانی سال

آذر ۱۰م, ۱۳۹۱

چند روز دیگه، باز پرونده یکی دیگه از سالهای عمرم بسته میشه، اما دلهره ای شیرین در دلم دارم که باز هم امسال توی همین حوالی یک بسته پستی برام خواهد رسید و به شدت مشتاق رسیدنش هستم، اما اگه چیزی نیاد…!

 

پ.ن: هنوز که خیلی نگذشته، باز هم صبر می کنم، هنوز میشود بازهم چند روزی صبر کرد… .

 

پ.ن دوم: باز سکوت مرا در هم می شکند… .

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۳)

محرم

آذر ۷م, ۱۳۹۱

این دهه هم مثل همه روزها و شب هایم در خاطرات سپری می کردم، یادش بخیر، شب های هیئت برج مفید، خونه حاج آقا علوی تهرانی و آشیخ حسین، ظهرهای تاسوعا و عاشورای مدرسه، اولین دفعه هایی که پشت اون پرشیا نقره ای نشستم و ….!

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۱)

جمله سازی با کمک روضه

آبان ۲۸م, ۱۳۹۱

داستان این روز های وبلاگ نویسی من شده شبیه جمله سازی با کلمه های که گیرکرده اند، و وقتی روضه ای این روزها خوانده میشود می توان با دستمسک قرار دادن آنها کمی از این جملات را بیرون ریخت.

خسته روزهایی هستنم که بشینم، یِکم، حتی فقط شده حرف گوش بدم، یکم صداش بهم برسه، حداقل از نیم تنه درخت سوخته در گوش من نجوا بشه و از نیم دیگری که من را هم سوخت و با باد برد رو برای هم تعریف کنه اما … .

اما چه سود که همچون گنجیشک دم در ماجرا، ایستاده ای کنار در و راهم نمی دهی، و باز هم رحم در این روزهایی که باز درد سال پیش امانم را بریده است برای من قیمت گزافی دارد،حتی حال که می فهمم  حکمت آن همه مریضی سال پیش چه بود.

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۱)

تلنگر

آبان ۱۰م, ۱۳۹۱

“مثلا مخابرات یه روز صبح بت اس ام اس میداد ،
مشترک محترم و عزیز ما ، شما قبلا در طول روز فولان شماره رو دویست بار میگرفتی
اس ام اس که حرف ش رو نزن ، اینقدر زیاد بود که ما حساب کتابش از دستمون در میرفت
حتی بعضی اوقات اس ام اس هاتون اینقدر خوشگل بود که برا خودمون سیوش میکردیم
حتی یه شب ، ( زمستون بود فکر کنم ) ، اینقدر حرفای خشگل خشگل میزدین و ما هم هی گوش میدادیم که پای تلیفون خابمون برد ، یادمون رفت بقیه پول تلفن شما رو حساب کتاب کنیم
حالا مشترک محترم و عزیز ، چی شده که این همه سال خبری ازت نیست ؟
چیزی شده ؟ چرا اون شمارهه رو دیگه نمیگیری ؟ یه اس ام اس خالی هم حتی نمیدی !
توروقرعان بهمون بگو ، منِ مخابرات اون دوره رو باهاتون زندگی کردم ، حقمه که بدونم..”

اینو یکی از دوستان نوشته بود، دلتنگر ی بود، آخه چه میشه کرد وقتی که..( حتی جرات نوشتنش رو هم ندارم، چه کنم آخه؟؟!!!) رحم و مروت اگه بود شاید میشد کاری کرد، اگر ادعای عشق که داشت رو نشون می داد بازم میشد کاری کرد اما چه کنم با این روزگار که..، رحم کن!

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۶)

امشب خواهم مُرد!

مهر ۲۶م, ۱۳۹۱

ای کاروان آهسته ران … .

 

 

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۳)

زنگوله روزگار درگوش من نجوا می کند!

مهر ۲۴م, ۱۳۹۱

روزگارم در این روزهای سرد شده، هعی بیام اینجا رو باز کنم، بنویسم، بنویسم، بنویسم، سرمو بذارم به دیوار همین بغل( بغل، چه کلمه ی غریبیست!!!) اشک هایم رو بریزم تا خسته شوم، بعد برم تا روز بعد، بعد بیام بنویسم، بنویسم و باز سرمو بذارم به همین دیوار این بغل باز…، و بار روز بعد بیایم و … و مثل همیشه پاک کنم هرآنچه نگاشته بودم و بروم، اما… .

غربت سخن عجیبی است. درک و شهود سخت است. روز و روزگاری، وقتی آدمی از همه جا می بره و خسته میشه، همین که شب میاد خونه، میشینه جلوی تلویزیون و همین که مادر غذایی میذاره جلوش، کلی از درد و دل هاش کاهش پیدا می کنه، اما اگه همین چیزهای بسیار کوچیک روزمره رو از آدمی بگیرند و غمی داشته باشی که ندونی چطوری و با چه کسی می تونی در میونش بذاری تا یکم آروم بشی این کم کم میشه چیزی که از پا درت میاره و از پا داره درم میاره.

 

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۴)

سه گام

مهر ۱۳م, ۱۳۹۱

سه گام، یک رشته ورزشی است، با سه تا گام میشه پرید از اینور خط به اونور خط، به همین سادگی اما

گام اول; فرهاد کوه کند.

ضرباتش هماهنگ است، قطراتی که می آیند، هماهنگی جز لاینفک کنده کاری است، قطرت آب فرق ندارد که، چه رودخانه خروشان باشد و چه قطرات اشک، هر دو سنگ ترین سنگ ها را هم خواهند کرد.

گام دوم; تو دل کندی.

دستم خشک شد، چه می تواند گفت، تنها صدای خش خش نفسم است که می آید و عرق سردی که تمام وجودم را فرا گرفته و باعث شد که همچون فرهاد، هنرمند نشوم، چون باعث یخ زدن همان قطره در چشمانم هم شد.

گام سوم;من جان.

من، من، خود خود خود من، همینی که قوز کرده و به زور دارد کلماتی را درهم و برهم پشت سر هم می گذارد  تا شاید بشود سخنکی از میانش برآورد که هان ، این است، ندای دورن من، گوش ده، اما هیچ نخواهی شٍنُفت، چون جان داده است و … .

و هان
این شبهاست
که نعره های تنهاییم
سوسو بر اندام ستاره ها انداخته است.

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۴)